آخرين ارسال های انجمن
صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 567
نمایش نتایج: از 61 به 65 از 65

موضوع: وقتی فهمیدم مادر شدم...

  1. Top | #1


    عنوان کاربر
    کاربر حرفه اي
    تاریخ عضویت
    اسف 1391
    علايق
    خانواده.مطالعه.آشپزی.گردش
    موقعیت
    تهران بزرگگگگ
    نوشته ها
    2,019
    محبوبيت
    3284
    تشکر کرده
    8,382
    تشکر شده :11,382 بار در 1,870 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 13

    Sm5 وقتی فهمیدم مادر شدم...

    دوست های خوبم اینجا از اولین احساسات خودتون و همسرتون وقتی فهمیدید باردار شدید بگید...
    اینکه چطور به همسرتون گفتید...اصلا چی جوری فهمیدید؟؟؟
    چقدر منتظر بودید؟؟؟
    چه کارایی کردید تا نی نی دار بشید؟؟؟
    کلا برامون بگید چه لحظاتی رو تجربه کردید؟؟؟
    منتظر همه ی مامانای مهربون هستیم...
    زرشک پلو با مرغ
     
    34 کاربر زیر از دوست گرامی *مهناز* عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    *محبوب* (09-05-92),*صدف امیر خان* (09-05-92),-همدم- (01-06-94),arezo0 (18-04-93),asal ghazal (22-04-93),aysay (09-05-92),bita (19-05-92),ChefShiva (23-05-92),cima (09-05-92),ddarya (09-05-92),faeze (19-05-92),Fasele (19-05-92),Homay (20-05-92),Lylyfaraz (23-05-92),Miss world (01-06-94),Ms.Zahra (09-05-92),samaneh (23-04-93),sarina68 (19-05-92),shamimbanoo (23-04-93),taraneh (21-05-92),مهسا خانم (30-02-94),مامان (22-05-92),مامان باران (15-04-93),نغمه (21-05-92),هیرسا (19-05-92),هستی 58 (21-05-92),وفا (09-05-92),آدریانا20 (18-03-94),بـــاران (31-05-94),تاشا (19-05-92),تسنیم (17-05-92),حسیبا (15-04-93),ستاره شرقی (16-04-93),شالیزه (21-05-92)
    اگر به سویت این چنین دویده ام
    به عشق عاشقم
    نه بر خیال تو


  2. Top | #61


    عنوان کاربر
    کاربر جديد
    تاریخ عضویت
    فرو 1394
    علايق
    موسیقی،آشپزی
    نوشته ها
    3
    محبوبيت
    18
    تشکر کرده
    1
    تشکر شده :26 بار در 3 پست
    من 4 ساله ازدواج کردم و الان 7 ماهه باردارم. فعلا آمادگیشو نداشتم و میخواستم یکی دو سال هم صبر کنم. ولی همسرم عجله کرد و ازونجایی که آدم بیخیال و ریلکسیه و زندگی رو زیادی آسون میگیره هرچی من میگفتم فعلا شرایطشو نداریم زیر بار نمیرفت و میگفت اگه بیشتر ازین طولش بدیم فاصله سنی مون با بچه مون زیاد میشه اونوقت باید سرپیری بشینیم بچه بزرگ کنیم. خلاصه اینکه بالاخره حرفشو به کرسی نشوند و جلوگیری نکرد. منم همش کارایی میکردم که باردار نشم. ولی خب ظاهرا خدا طرف همسرم بود . یه موقع دیدم از وقت پریودم گذشته. با بی بی چک تست کردم دیدم جواب مثبته. اون روز فقط گریه کردم تا یه مدت با همسرم سرد بودم. ولی خب آخرش که چی!!!!! اتفاقی بود که افتاده بود! بعدنا وقتی میدیدم همسرم چقد ذوق کرده و لحظه شماری میکنه واسه تولد بچه،دیگه دلم نمیومد بزنم تو ذوقش. با اینکه خیلی دلمو شکست،با اینکه سرسوزنی رعایت حال منو نکرد و تو بدترین شرایط روحی و جسمی من این کارو کرد،ولی خب چیکار میتونستم بکنم. همش سعی میکنم به روی خودم نیارم ولی واقعا دیگه مثل سابق دوسش ندارم و حتی وقتی اون بهم محبت میکنه و میگه دوست دارم دیگه باور نمیکنم و نمیتونم جوابشو بدم!
     
    16 کاربر زیر از دوست گرامی حدیث مهر عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    -همدم- (01-06-94),eliii (30-02-94),faeze (29-02-94),Fasele (29-02-94),maral_saya (29-02-94),marjankhanom (31-05-94),marzi (31-05-94),mina_miki (29-02-94),najmeh (29-02-94),padema (02-06-94),مهسا خانم (30-02-94),مریم گلی (30-02-94),هیرسا (30-02-94),zi zi (02-06-94),بـــاران (31-05-94),عشق (30-02-94)
    آدمی اگر بخواهد فقط خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد. ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آن چه هستند تصور می کند ....

  3. Top | #62


    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    تاریخ عضویت
    آذر 1392
    علايق
    همسر نازنينم - خواهر عزيزم - خا
    موقعیت
    بهشت
    نوشته ها
    460
    محبوبيت
    472
    تشکر کرده
    4,041
    تشکر شده :2,071 بار در 411 پست
    و اما وقتي من مامان شدم .
    دورهام بين 22 تا 24 از روز 20دلشوره هام شروع ميشه كه خدايا يعني ميشه اين ماه من مامان شم 2 سال و 7 ماه كه ازدواج كردم و هيچوقتم پيشگيري نكرديم چون ميدونستم كه مشكل داريم ولي من هميشه به معجزه ائمه اعتقاد داشتم اين ماه از 20 درداي پري اومد سراغم پادرد و دل دردچهارشنبه مادرشوهرم تماس گرفت كه رويا جون فردا شب خودتو به زحمت ننداز شام هم يه چيز مختصر درست كن ما شام ميايم خونتون منم شاغلم و فقط پنجشنبه خونم از همون موقع شروع كردم به مرتب كردن خونه (من خيلي وسوايم )كلي كار كردم تا فرداشب درد هم داشتم هي ميخواستم قرص مسكن بخورم كه وقت نشد بالاخره انشب پيش ما موندن و صبح قرار بود با هم بريم زيارت عاشورا كه من ديدم دل درد دارم گفتم نميتونم بيام كه همسرم هم نرفت البته ما هيچ جا بدون هم نميريم من هي منتظر پري بودمو اونم نميومد تا آخر شب درداي خفيف داشتم شد شنبه 24 دردام خيلي كمتر شده بود ولي باور نميكردم كه پري نياد يكشنبه عروسي دعوت بوديم و سعي كردم حواسمو پرت كنم و بهش فكر نكنم كه همسرم بعد عروسي گفت من همين الان ميرم بي بي چك ميگيرم گفتم نه عزيزم بي بي چك بعد از يك هفته تاخير جواب ميده و الان بي فايده است ميترسيدم نشه عشقم غصه بخوره آخه طفلي خيييييلي عذاب كشيد و بازم ميگم امااااااااااااان از حرف مردم فردا صبحش بدون اينكه كه به همسرم بگم (من و خواهرم همكاريم و هر روز با ماشين خواهرم ميريم سركار ) ازش خواستم منو سر راه پياده كنه برم آزمايش بدم كه اونم مخالفت ميكرد آخه از همه چيز خبر داشت گفت نرو اونم ميترسيد نشه بيشتر غصه بخورم ولي من همچنان اصرار كه ميخوام برم رفتم آزمايش دادم گفت 5 بعد از ظهر آماده مبشه تو راه برگشت پشيمون شدم كه چرا اينكارو كردم وقتي فقط 4 روز عقب انداختم رسيدم شركت كه خواهرم گفت يكي از همكارا ميخواد بياد خيلي خوشحال شدم آخه باهاش كه حرف ميزني همه چي يادت ميره از قضا اين همكارم گفت قصد نداري بچه دار شي خواب ديدم بچه دار شدي گفتم حتما خبري منم قند تو دلم آب شد تا ساعت 3 به هر زحمتي بود وقت كشي كردم ديگه از ساعت بدم ميومد و امدم اينجا و از همه خواستم برام دعا كنن ساعت 3 طاقتم طاق شد به خواهرم گفتم زنگ بزن آزمايشگاه تماس گرفت گفتن 2 ساعت ديگه ساعت 4:15 دوباره گفتم زنگ بزن وقتي تماس گرفت و كد برگه ‌آزمايش خوند و 2-3 بار گفت مطمئني مثبت من ديگه هيچ چيز نمشنيدم و نميديدم حالم قابل وصف نبود پاشدم گفتم من ميرم جواب بگيرم خودم ببينم شايد اشتباه شده به زور خودمو كشيدم آبدارخونه كه همكارا اشكامو نبينن تا آزماشگاه راه زيادي نبود ولي چند بار نزديك بود به شدت زمين بخورم يه طرفه بود و نميشد با ماشبي رفت همسرمم هي زنگ ميزد كجايي من سر خيابون خونه منتظرتم بيا با هم بريم بي بي چك بگيريم جوابو گرفتم با بتاي 1500 با سرعت خودم رسوندم خونه به هر زحمتي بود به همسرم گفتم برو خونه منتظر من باش خودم بي بي چك گرفتم نميدونم چطوري رفتم خونه در بروم باز كرد گفت خوب زود باش برو بي بي چك بگذار گفتم تو برو تو پذيرايي تا منم بيام جواب آزمايشو گرفتم جلوش گفتم بابا شدي همينطوري مات نگام ميكرد و هيچ حركتي نميكرد منم همينطور اشك ميريختم وقتي ديدم هيچ حركتي نميكنه بغلش كردم گفتم باور كن امروز صبح آزمايش دادم ديدم از گوشه چشماي درشت ونازش داره اشك ميريزه بعد كلي بالا پايين پريد و زنگ زد به مادرش گفتم خودم ميخوام بهش خبر بدم مادر شوهرمم تو مراسم پاتختي بود آنچنان جيغ كشد كه همه خبردارشدن البته تا نرفتيم دكتر و در حضور همسرم نگفت كه باردارم باورش نميشد خدارو شكر به خاطر همه مهربونياش.
    لوبيا پلو
     
    23 کاربر زیر از دوست گرامی عشق عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    * mona_s * (01-06-94),*TALA* (02-06-94),*فائزه* (01-06-94),*مهناز* (31-05-94),*سلما* (31-05-94),Admin (07-05-96),arezo0 (15-02-95),elah (31-05-94),faeze (31-05-94),helenbahar (31-05-94),marjankhanom (31-05-94),marzi (31-05-94),Marzieh.A (31-05-94),mina_miki (01-06-94),Miss world (01-06-94),najmeh (31-05-94),padema (02-06-94),ماهبد (01-06-94),گلابتون (31-05-94),انسی (31-05-94),بـــاران (31-05-94),ستوده (31-05-94),شهرزاد91 (31-05-94)

  4. Top | #63


    عنوان کاربر
    کاربر جديد
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    علايق
    رمان ، آشپزی، حافظ و شاهنامه
    موقعیت
    اصفهان
    نوشته ها
    63
    محبوبيت
    203
    تشکر کرده
    919
    تشکر شده :393 بار در 60 پست
    راستش من و همسرم شش ساله که ازدواج کردیم . تو این مدت خودمون نخواستیم بچه دار بشیم چون شرایط مالیمون واسه بچه دار شدن مناسب نبود . تا بالاخره آذر سال پیش تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم تمام آزمایشات قبل بارداری رو انجام دادم و دکتر گفت برین با خیال راحت اقدام کنین. از روی راهنمای تخم گذاری روز تقریبی تخمک گذاریمو پیدا کردم ولی دی ماه خبری نشد . بهمن ماه همسرم رفت یه کیت تخمک گذاری گرفت ولی طبق مشغله ای که داشتیم اصلا یادمون رفت روزای تخم گذاری رو حساب کنیم یا از اون کیت استفاده کنیم . به نظرم از روزای تخمک گذاری گذشته بود که ما فهمیدیم این ماهم هدر رفت . ولی با کمال تعجب وقتی 12 اسفند شد دیدم خبری از پریود نیست اصلا دردم نداشتم یه جورایی باورم نمیشد تا این که پنج روز گذشت و همسرم بی بی چک گرفت . یه خطش پر رنگ بود و اون یکی کم رنگ بود . بازم بهش اعتماد نکردم رفتم آزمایش دادم که جواب مثبت بود با بتا 1500 . نمی دونم حس عجیبی داشتم هم خوشحال بودم هم نگران ... یه حس دیگه ای هم داشتم اونم سر در گمی بود نمی دونستم از پسش بر میام یا نه . راستش من آدم بچه دوستی نیستم و اگه دست خودم بود اصلا بچه دار نمی شدم چون همش فکر میکردم آمادگیشو ندارم . ولی حالا که تو هفته 29 هستم و بچم پسره خیلی خوشحالم و دوسش دارم (البته جنسیتش واسم مهم نبودا )وقتی حرکت میکنه و لگد می زنه ذوق می کنم و باهاش حرف می زنم و همیشه دعا می کنم خدا یه بچه صحیح و سالم بهم بده و با اومدنش زندگیمو از این رو به اون رو کنه . امیدوارم همه همین طور راحت بچه دار بشن و زیاد منتظر نمونن/
    چلو گوشت
     
    16 کاربر زیر از دوست گرامی * mona_s * عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    *TALA* (02-06-94),*فائزه* (02-06-94),-همدم- (01-06-94),arezo0 (15-02-95),ato (01-06-94),bermuda (30-09-94),faeze (01-06-94),gelayol (01-06-94),helenbahar (01-06-94),marjankhanom (01-06-94),marzi (01-06-94),Miss world (01-06-94),padema (02-06-94),بهار123 (02-06-94),شهرزاد91 (01-06-94),عشق (01-06-94)
    خدا را خیلی دوست دارم و می دانم که وجود دارد اما...
    با این همه اتفاقات دردناکی که در جهان می افتد ...
    **خدا به نفعش است که وجود نداشته باشد...**

  5. Top | #64


    عنوان کاربر
    کاربر جديد
    تاریخ عضویت
    مرد 1396
    نوشته ها
    2
    محبوبيت
    10
    تشکر کرده
    0
    تشکر شده :2 بار در 2 پست

    پاسخ : وقتی فهمیدم مادر شدم...

    [quote=نغمه;191514]من اصلا دوست نداشتم بچه دار بشم. از بچه بدم می اومد. می دونستم با بچه دار شدن خیلی از فعالیتهام کمرنگ میشه.
    وقتی که رفتم آزمایشگاه و جواب آزمایشم رو گرفتم وسط آزمایشگاه زدم زیر گریه. بدجور گریه میکردم. همسرم اومد آرومم کنه بغلم کرد ولی اونقدر توی آزمایشگاه مشت به سینه اش کوبیدم که مجبور شد دستهام رو نگه داره.
    واقعا مستاصل و پریشون بودم. من هیچ وقت تصور مادر شدن رو نمیکردم. چون دیده بودم مامانم چه زجری برای بارداری هاش می کشید. همش بیمارستان بود و سرم بهش وصل بود.
    اون شب خیلی پیاده راه رفتیم. خیلی صحبت کردیم. بس که من گریه زاری کردم قرار شد که بچه رو سقط کنم. رفتم پیش یک دکتر خیلی خوب و همه چیز مهیا شد. روز کورتاژ رو هم مشخص کردیم. وقتی که موعدش رسید و میخواستیم بریم دکتر؛ لحظه آخر همسرم قرآن رو باز کرد و استخاره کرد. یک آیه از سوره فجر اومد: فبای ذنب قتلت که معنیش میشه به کدامین گناه کشته شدند؟؟؟....
    این شد که دیگه من هر کاری کردم همسرم نگذاشت بچه رو سقط کنم. ولی باور کنید دوران بارداریم اونقدر بد و سخت و وحشتناک بود که به هیچ قیمتی دیگه حاضر نیستم حتی اسم بچه رو بیارم.
    با همه این تفاسیر برای خودم هم باور کردنی نبود یک روز آریا همه ی دنیای من بشه. آریا اصلا مثل یک پسر بچه نیست. مثل یک دوست می مونه. من باهاش حرف میزنم، کافی شاپ میرم؛ به سلیقه اون واسه خودم لباس میخرم؛ حتی اگه مهمونی دارم ازش نظر میخوام که چی درست کنم. یک سلیقه فوق العاده داره. و اینقدر باملاحظه و مهربونه که میشه مثل یک آدم بزرگ باهاش رفتار کرد. مشاور منه توی همه چیز. حرفهاش منطقی و عقلانیه. یک بار واسه مشاوره برده بودمش تیزهوشان بهم گفتند سن عقلیش از سن جسمیش پنج سال بیشتره. ولی خودم فکر میکنم خیلی بیشتر از پنج سال از سنش رفتار میکنه و می فهمه.
    خدا نه تنها یک فرزند بهم داد بلکه یک دوست یک مشاور یک سنگ صبور و یک انسان فوق العاده بهم عطا کرد.
    خوشحالم که دارمش.
    عزیزم پیامت خیییییییییلی رمانتیک بودن ولی جسارتا اون ایه از سوره ی تکویر بود نه فجر گلم
     
    کاربر زیر از دوست گرامی انتظار ظهور عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
    Admin (07-05-96)

  6. Top | #65


    عنوان کاربر
    کاربر جديد
    تاریخ عضویت
    مرد 1396
    نوشته ها
    2
    محبوبيت
    10
    تشکر کرده
    0
    تشکر شده :2 بار در 2 پست

    پاسخ : وقتی فهمیدم مادر شدم...

    من الان سی و دو سالمه و مادر سه تا بچه هستم .من و همسرم بر خلاف نظر خانواده هامون ازدواج کردیم.همسرم متاهل بود ولی با خانمش مشکل داشت اونم سنی نداره 30 سال شه ما واقعا عاشق هم شدیم ازش خواستم همسر شود اگه نمیخواد بره به خاطر من طلاق نده الانم هست .راستش شوهرم روزای اولی که همه از ازدواجمون عصبانی و شوکه بودن و میخواستن بهمش بزنن بهم گفت تنها راه واسه اینکه یکم بیخیال بشن اینه که باردار شی من اون موقع واقعا بچه نمیخواستم ولی اون اصرار داشت منم قبول کردم به لحاظ روحی واقعا آماده نبودم اما وقتی پسرم به دنیا اومد فهمیدم شیرین ترین اتفاقی که واسه یه خانم میتونه رخ بده همینه بعدشم که خدا بهم دو تا دختر داد واقعا خانوادمو دوست دارم انشالله همه خوشبخت بشن
     
    کاربر زیر از دوست گرامی انتظار ظهور عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
    Admin (07-05-96)

صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 567

موضوعات مشابه

  1. اسپاگتی و ماکارونی
    توسط مهرآرا در انجمن نکاتی در باب مواد اولیه
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 17-10-96, 03:45
  2. روشهای صحیح و بهداشتی طبخ و سرخ کردن بادمجان
    توسط مهسا خانم در انجمن انواع خوراک با حبوبات و سبزیجات
    پاسخ: 15
    آخرين نوشته: 02-08-93, 02:30
  3. کیک شکلاتی بدون تخم مرغ
    توسط شالیزه در انجمن انواع شيرينی ، رولت و کیک های تر
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 28-07-93, 10:33

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Email:info@ashpazaneh.com
آشپزانه تجمیع هنر است به سبکی جدید. آشپزی در آشپزانه، بهانه ای می شود تا طعم مهر دستهایت در ترکیب بدیع رنگهای زیبای خوراکیها در آنچه که به رسم زندگی بر سفره عزیزانت می گذاری، جلوه ای دیگر ببخشد هنر بودنت را. در آشپزانه فقط هنر آشپزی در تهیه غذاهای سنتی و مدرن، انواع نوشیدنی ها و دسرها و تزیین روحنواز را نمی آموزی بلکه می توانی در فضای عطرآگین صمیمیتش، نفسی تازه بکشی و هر آنچه بر دل نازنینت باری شده، فرو بگذاری.
آشپزانه در یک کلام، آشپزی عاشقانه است در قالب بزرگ زندگی با پس زمینه ای از عطوفت. حق عضویت تو، تنها لبخند پر از اشتیاقی است که پس از خواندن مبحث مورد علاقه ات بر لبهای مهربانت می نشیند و آشپزانه ای ها را غرق در غرور و افتخار می کند.
اخطار: ورودت با خودت هست اما خروجت بی گمان، مدتها زمان می برد زیرا هر آنچه که بخواهی برایت فراهم شده و تضمینی نیست که بتوانی تنهایمان بگذاری. مقدمت شکوفه باران
تحلیل گر