آخرين ارسال های انجمن
صفحه 12 از 12 نخستنخست ... 2101112
نمایش نتایج: از 111 به 120 از 120

موضوع: رمان بسیار زیبای ابریشم و عشق

  1. Top | #111


    عنوان کاربر
    مدیر سابق
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    نوشته ها
    4,583
    مدالها
    محبوبيت
    7264
    تشکر کرده
    29,304
    تشکر شده :41,312 بار در 4,659 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 148
    از کنارم گذشت وبه سمت اتاقش رفت.به نظرم اومد شونه هاش از باور چیزی که هنوز به زبون نیاوردم خم شده.

    در اتاقش که به روم بسته شد لبخند اطمینان بخشی رو لبم نشست.نفس عمیقی کشیدم واز خدا خواستم مثل همیشه کمکم کنه.دیگه وقتش بود یه نقطه ی پایان واسه این فاصله که داشت بی رحمانه فرصت با هم بودنمون رو از ما می گرفت، بذارم.

    ضربه ای به در اتاقش زدم وبدون اینکه منتظر اجازه باشم وارد شدم.از دیدن اون که عصبی وبی قرار موهاشو تو چنگش گرفته ومسیر کوتاه بین تختش تا پنجره رو می ره وبر می گرده هرچی که تو ذهنم کنار هم چیده بودم تا بهش بگم،از یادم برد.

    _بهراد حالت خوبه؟!

    به سمتم برگشت وناباور پرسید.

    _توکی اومدی داخل اتاق؟!

    _همین الآن...چیزی شده؟

    سریع خودشو جمع جور کرد.

    _نه.مگه باید چیزی می شد؟

    ابرویی بالا انداختم.ودستامو طلبکارنه تو هم قلاب کردم.

    _چی بگم والله.

    خودشو به هیچ عنوان نباخت.با لحن مصممی گفت:کاری داشتی باهام؟

    با این سوال وا رفتم.من اومده بودم چی بگم؟اینهمه تمرین کردم حرفای عاشقانه وخوب بزنم اما الآن حتی یه دونه شم به ذهنم نمی اومد.

    از سکوتم سؤاستفاده کرد وبا بدجنسی پرسید.

    _گلاره حالت خوبه؟!

    داشت ادای منو در می آورد.گلومو صاف کردم ،ابرویی بالا انداختم وخیلی جدی گفتم:اومدم جواب سوالی رو که چند وقت پیش ازم پرسیدی بهت بدم.

    حسابی جا خورد.

    -کدوم سوال؟!

    حالا نوبت اون بود که همه چیز از ذهنش بپره.یه قدم بهش نزدیک تر شدم.

    _اینکه از زندگی چی میخوام.

    صبورانه نگاهمو بهش دوختم.

    _من جوابتو همون شبم می تونستم بدم اما نمی خواستم این جواب با تردید باشه...

    عصبی وسط حرفم پرید.

    _خب جوابت چیه؟

    _فکر نمی کنم جوابتو قبلاً بهت نداده باشم.

    بی قرار وپریشون فاصله ی بینمون رو طی کرد وجلوم ایستاد.جفت بازوهامو گرفت وتکانم داد.

    _گلاره حرف بزن.داری با این جواب های نصف ونیمه جونمو به لبم می رسونی.

    بغضی که مدتها می شد منتظر شکستن بود،چشمامو خیس کرد.به سختی لبخند زدم.

    _یادته بهت گفته بودم تو همه ی زندگیمی؟حالا من از همه ی زندگیم که تو باشی جز خودت چیو می تونم بخوام؟

    مات وبهت زده داشت نگام می کرد.سرمو رو سینه ش گذاشتم وبه صدای تند تپش های قلبش که تحت فشار واسترس حرفهای من بی امان به قفسه ی سینه ش می کوبید،گوش دادم.قطرات اشک صورت من وپیراهن اونو همزمان خیس کرد.

    _من تورومی خوام بهراد.

    دستش دور شونه هام حلقه شد و منو محکم به خودش فشرد.از سرآسودگی خیال نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد.

    _زجرکشم کردی اما بلاخره این سکوت رو شکستی.

    مشت آرومی به سینه ش کوبیدم.

    _تو باید بهم می گفتی.

    صداش بغض سنگینی داشت.

    _نمی تونستم.دکتر ازم خواسته بود حرفی نزنم.باید با رفتار وعکس العملم کاری می کردم که خواسته ت رو خودت به زبون بیاری.

    بوسه ی نرمی روی موهام گذاشت وسرشو عقب کشید.

    _حالا دیگه می دونی باید چیکار کنی؟

    خودمو بیشتر بهش فشردم وبه شوخی گلایه کردم.

    _از این مسئله طرح کردنت هیچ خوشم نمی یاد.در ضمن قرار بود تو بهم بگی چیکار کنم.

    با مهربونی سرتکان داد.

    _باشه میگم چیکار کنی.

    منتظر به چشماش زل زدم واون آروم با انگشت شست گونه مو نوازش کرد.

    _خواهش این دلو بی جواب نذار وخانوم خونه م شو باشه؟...بذار دیگه هیچ فاصله ای بینمون نمونه.

    بی قرار به چشمام خیره شد وقرار این دل رو به چشم برهم زدنی گرفت.نگاه خیره م واسه چند لحظه رو لباش مکث کرد.اون منتظر شنیدن حرف دلم بود ومن...

    رو پنجه ی پا بلند شدم ولبامو با اشتیاق به لباش دوختم.چشماشو بست وگذاشت تموم حرفای ناگفته رو با بوسه های تبدارم بزنم.

    گاهی بهتره بعضی حرفارو به جای به زبون آوردن، نشون داد.ومن با بوسه هام نشون دادم دلم می خواد خواهش دل اون بی جواب نمونه وآرزومه خانوم خونه ش باشم.

    دستامو دور گردنش حلقه کردم واونو به سمت خودم کشیدم.چشماشو بازکرد وبا محبت بهم خیره شد.تو نگاش یه دنیا قدردانی بود.نذاشت بوسه هام بی جواب بمونه.اینبار اون لباشو رو لبام فشرد وبا هیجان والتهاب بیشتری همراهیم کرد.


    سارا از شنیدن ماجرای اعترافم خیلی خوشحال شد و قول داد واسه عروسیمون سنگ تموم بذاره.مطمئن بودم که اینکارو می کنه.روح بخشنده وبزرگ اون انگار برای سنگ صبور وتکیه گاه بودن آفریده شده بود.

    سالگرد استاد با شکوه هرچه بیشتری برگزار شد.بهراد تا شب قبل از اون زیاد بی تابی می کرد وحتی حضور نزدیک وصمیمی من هم دردی ازش دوا نمی کرد.

    بعد از مراسمی که سر خاک داشتیم به خونه برگشتیم و عده ای از اقوام نزدیک هم اومدن.حرف وحدیث های زیادی حول وحوش حضورم تو خونواده وجود داشت.خب واسه شون کم عجیب نبود تو مراسم فوت استاد آیسان رو ببینن وتو سالگردش منو که صد وهشتاد درجه باهاش تفاوت داشتم.البته هیچ برخورد بدی نشد.همه از حضورم استقبال کردن اما کنجکاوی شونم از ماجرای جدایی بهراد وبعد آشنایی وازدواج ما پنهون نکردن.

    سارا وبهناز مدام دلداریم می دادن.ولی خب گاهی جواب دادن به بعضی سوال ها واقعا سخت بود.این میون اصرار کوروش واسه نزدیک شدن به سارا و معرفیش به جمیله جون که باعث شده بود سارا مثل بچه ها بهم بچسبه ،عصبیم می کرد.

    بهراد که بعد از مراسم کمی آروم شده بود با شوخی وخنده سر به سرم میذاشت.نگاههای پرالتماس کوروش به من هم که دیگه جای خود داشت.راستش جرات نداشتم حرفی به سارا بزنم اما اون خودش که از رفتار های ضایع کوروش یه بوهایی برده بود کلافه وعصبی پرسید.

    -این دوست آقا بهراد چرا اینقدر با آدم احساس صمیمیت می کنه؟

    به شوخی شونه بالا انداختم.

    _چه می دونم.لابد براش چراغ سبز نشون دادی که داره اینطوری جولون می ده.

    _من غلط بکنم.تورو جون شوهرت برو بهش بگو دست از سر کچل ما برداره.اصلا بگو این دختره روانش پاکه.اعصاب درس وحسابی نداره.

    تو آشپزخونه بودیم ومن داشتم یه سینی چای می ریختم.بهراد که تازه وارد شده بود این حرفو شنید وزد زیر خنده.سارا از خجالت سرخ شد ومن یه اخم مصلحتی کردم.

    سینی چایی رو از دستم گرفت ودر حالیکه داشت از آشپزخونه بیرون می رفت به شوخی گفت:سارا خانوم اینو اگه بهش بگیم اونوقت دیگه محاله بی خیالتون بشه.آخه اون بنده خدام دور از جون شما مخش از هفت **** آزاده.

    کوروش همون لحظه وارد شد وخیلی معصومانه ومودب پرسید.

    _کی مخش از هفت **** آزاده؟!

    بهراد از شدت خنده قرمز شده بود.

    _یکی که زیادی حلال زاده ست.

    من وسارا هم زدیم زیر خنده واون بنده خدا گیج بهمون نگاه کرد.

    از فردای مراسم کوروش مدام رو مخ بهراد رژه رفت واصرار کرد با سارا حرف بزنیم.می گفت تصمیمش جدیه واگه خدا بخواد دوست داره به این مجردی پر افتخارش خاتمه بده وسر به راه بشه .جمیله جون هم مرتب بهم زنگ می زد وقسمم می داد این قدم خیر رو واسه کوروش بردارم.

    راستش مردد بودم...یه طرف سارا بود ومشکلی که هنوز به گفته ی دکتر میلانی فر به طور کامل حل نشده بود وطرف دیگه کوروش واحساسات داغ وملتهبی که شاید با شنیدن حقیقت تلخ زندگی سارا پا پس می کشید.راستش ته دلم دوست نداشتم این اتفاق بیفته.ای کاش علاقه ی کوروش هم به سارا مثل مال من وبهراد عمیق بود اما چشمم آب نمی خورد بیشتر از یه خواسته ی منطقی باشه.

    بهراد اصرار داشت اول با کوروش صحبت کنیم.اون باید همه چیزو می دونست ودونستن این (همه چیز)یعنی گفتن حرفای ناگفته ی زندگی من که کوروش حتی یک کلمه شم نمی دونست.

    کلی با خودم کلنجار رفتم اما آخرش تصمیم گرفتم بگم.شاید گفتنش برام یه جورایی گرون تموم می شد اما دوست داشتم اگه شده حتی یه قدم کوچیک با این کار واسه سارا بردارم.اون لایق یه زندگی شاد وپر از حس آفرینش بود.وکوروش ،شاید برای سارا بهترین گزینه.چون انگار خدا وجودشو سرشار از انرژی شادی بخشی آفریده بود که بی دریغ به دیگرون این حس خوب رو می بخشید.

    تصمیممو که با بهراد در میون گذاشتم مثل همیشه ازم حمایت کرد وحتی این قولم داد که اگه خودم نتونستم بگم،اون به جای من حرف بزنه.

    وما بلاخره همه ی حقیقتو به کوروش اعتراف کردیم.

    خب تموم انتظاری که من می تونستم از اون داشته باشم،شاید دیدن یه چهره ی متعجب وبهت زده وشنیدن چهارتا حرف در باب همدردی ودلسوزی بود.اما به جای اون این من بودم که بهت زده به چهره ی اون که لحظه به لحظه سرخ تر می شد،زل زدم.

    شونه هاش شروع کرد به لرزیدن و هق هق گریه ش سکوت سنگین بینمون رو شکست.خدای من هیچ وقت فکر نمی کردم دیدن اشکای کسی که حتی تو بحرانی ترین لحظات همیشه لبخند به لب داشت اینقدرسخت باشه.
    دلم می خواست سرش داد بزنم وبگم تورو خدا بس کن.به صورت خندون وشاد تو گریه نمی یاد...اما به جای اینکار پا به پاش اشک ریختم وبهراد بیچاره نمی دونست این وسط کدوممون رو دلداری بده.
    تن ماهی!!
     
    3 کاربر زیر از دوست گرامی minimona عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    fafal joon (26-08-92),آمتیس (31-05-92),تاشا (31-01-92)


  2. Top | #112


    عنوان کاربر
    مدیر سابق
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    نوشته ها
    4,583
    مدالها
    محبوبيت
    7264
    تشکر کرده
    29,304
    تشکر شده :41,312 بار در 4,659 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 148
    چیزی که بیشتر از این گریه ها باعث بهت زدگیم شد،تصمیم راسخ وبدون تردید اون واسه رسیدن به سارا بود. کافی بود تو نگاش دلسوزی ببینم اونوقت محال بود اگه یه قدم براش بردارم.حسی که با دلسوزی میخواست پا بگیره حق سارای دل شکسته ی من نبود.

    اما عجیب اینجا بود که تو چشماش هر چیزی غیر دلسوزی می دیدم.انگار کوروش با همین گریه ها تو نگاهم بزرگ شده بود.

    ازش خواستم با جمیله جون هم حرف بزنه اگه اون راضی بود من پا جلو میذاشتم وحرف می زدم.اما اون تصمیم خودشو گرفته بود می خواست واسه دل خودش زندگی کنه نه دیگرون.

    راستش از برخورد جمیله جون زیاد نگران نبودم .تو این مدت کوتاه آشنایی مون کم وبیش می شناختمش و می دونستم براش احساس رضایت وشادی پسرش بیشتر از همه چیز تو دنیا ارزش داره.

    اتفاقا خود جمیله جون باهام تماس گرفت وگفت راضی اما نگرانه.کوروش این روزا خیلی عوض شده بود.می ترسید اینم یه هوس بچه گانه باشه.

    مطمئنش کردم که اینطور نیست واگرم باشه سارا به همین آسونی راضی نمی شه.

    حدسم چندان هم بی ربط نبود.وقتی موضوع رو باسارا در میون گذاشتم وپیشنهاد کوروش رو دادم،سریع واکنش نشون داد.

    _تو که منو می شناسی گلاره.محاله تن به ازدواج بدم.باید خودت بهش جواب رد می دادی.

    _اما اون جوون خوبیه.

    تو خونه ی پدر سارا بودیم .مادرشم کنارمون نشسته بود وبا نگرانی به چهره ی برافروخته ی اون زل زده بود.

    _خدا واسه خونواده ش نگهش داره.اما حرف من یکیه.همین که گفتم.

    باید باهاش قاطعانه برخورد می کردم.اون به این آسونی ها کوتاه بیا نبود.

    _واسه همه مادری به خودت که می رسی می شی زن بابا؟تو که توی اون جلسات خوب شعار می دادی وسرمون شیره می مالیدی.چی شد؟این تو نبودی از فرصت های دوباره می گفتی؟به خودت که رسید ایده ها وشعارهات ته کشید؟

    با بغض نالید.

    _تو که می دونی من چی کشیدم.چه بلای سرم اومده...من دیگه آدم بشو نیستم چرا اینو نمی فهمی؟

    دستاشو جلو چشماش گرفت تاگریه شو نبینیم.مادرش سعی کرد بهش نزدیک شه ودلداریش بده اما من مانعش شدم.اونم باید مثل من روی سکوی باور هاش می ایستاد وبه خودش جسارت پریدن می داد.

    بی توجه به گریه هاش گفتم:اون پسر خیلی خوبیه.نمی خوام بهت دروغ گفته باشم یه شیطنت هایی هم داشته اما اینا جزء مقتضیات سنیش بوده...تحصیلکرده ست.خونواده ی خیلی خوبی داره.به چشم برادری هم که خودت دیدی مقبول و پسندیده ست.ولی من به این چیزا کاری ندارم.اگه می بینی الآن اینجام ودارم بهت اصرار می کنم ،واسه خاطر اون اشکایی هست که اون جوون بعد شنیدن اتفاق تلخ زندگی من وتو ریخت وخدا می دونه که چقدر دیدن اون اشکا برام سخت بود.بهش قول دادم تا ازت یه فرصت واسه اثبات خودش نگیرم،بی خیال نشم...من با گریه هات کوتاه نمی یام.باید به اون یه فرصت بدی.

    _اون می دونه دقیقا چه بلایی سر من اومده؟

    احساس کردم تو لحن صداش یه نرمش غیر منتظره وجود داره.یعنی اونم از کوروش خوشش می اومد؟

    محکم ومصمم جواب دادم.

    _متاسفم، اما دقیقا مو به موی ماجرا رو براش گفتم ومی دونی چی منو واقعا انگشت به دهن کرد؟

    سکوت کردم که حرفام تاثیرشو بذاره.اون داشت منتظر نگام می کرد.

    _دل بزرگ اون پسر وروحیه ی جوونمردانه ش منو مات کرد.حتی بهراد با اونهمه علاقه ش به من وتلاشی که واسه ی نجات زندگیم کرد بعد شنیدن حقیقت ماجرا کم آورد ویک روز تموم طول کشید با این موضوع کنار بیاد وخودشو جمع وجور کنه.اما کوروش با علاقه ای که هیچ پیش زمینه ای نداشته بازم بعد شنیدن ماجرا رو خواسته ش پافشاری کرد.حتی اینبار مصرانه ومحکم تر.

    مامانش داشت بی صدا گریه می کرد.سارا به سمتش خیز برداشت وشونه هاشو مالید.

    _عزیز دلم تو چرا داری دیگه گریه می کنی؟

    با صدای گرفته وغم زده ای گفت:سارا جان لگد به بخت خودت نزن.من مگه چند سال دیگه زنده م؟بذار خوشبختیتو ببینم مادر.بخدا از غصه ی تو شب وروز ندارم.می ترسم سرمو بذارم زمین وروز خوشت رو نبینم.

    سارا با دلخوری نگام کرد.ومن بدون اینکه کوتاه بیام پرسیدم.

    _چیکار میکنی بهش یه فرصت دیگه می دی یا نه؟

    با لجبازی بچه گانه ای که خیلی خوب می شد درک کرد ریشه تو زخم ها وآسیب های ترمیم نیافته ی روحیش داره جواب داد.

    _وقتی جواب من در هرصورت منفیه،نیازی به دادن فرصت نیست.نذار اون جوون هم با گرفتن این فرصت بی نتیجه واسه خودش رویا بافی کنه.
    واین یعنی اینکه اگه اون فرصت رو هم بهش می داد باز جوابش یه (نه)بزرگ به اندازه ی تموم حقارت ها وزجرهایی می شد که تو عرض این سه سال تحمل کرده بود.

    ولی من گلاره نبودم اگه با این جواب احساسی وبی منطق عقب نشینی می کردم و کوتاه می اومدم.بهراد باهام تماس گرفته وگفته بود که می یاد دنبالم.اصرار های مامان سارا واسه موندنم رو با عذرخواهی رد کردم وبا یه خداحافظی کوتاه تنهاشون گذاشتم.

    سارا نیاز داشت فارغ از فشاری که از طرف من ومادرش روش بود کمی عاقلانه تر فکر کنه وتصمیم بگیره.از مادرشم همین رو خواستم اینکه تحت فشار قرارش نده.

    بهراد که رسید،بلافاصله سوار شدم.

    _خب چه خبر؟چی گفت؟

    با ناامیدی سرتکان دادم.

    _همون حرفایی که پیش بینی کرده بودم.میگه حتی بهش فرصتم بدم، بی فایده ست.

    _به نظر من که کوروش داره عجله می کنه.اون باید اول میذاشت سارا بدون اینکه حس کنه داره چیزی بهش تحمیل میشه خوب بشناسدش.بعدا حرف دلشو می زد.

    بشکنی تو هوا زدم.

    _آفرین خودشه.حالا فهمیدم باید چیکار کنیم.

    بهراد ماشین رو نگه داشت وبه من خیره شد.تا اومدم جواب بدم،کوروش در عقب رو باز کرد وسوار شد.

    _سلام.

    حرف تو دهانم ماسید.

    _سلام شما اینجا چیکار می کنین؟!

    سوالم کمی بی مورد بود.از چهره ی کلافه وعصبیش پر واضح بود که چرا اینجاست.نا امیدانه پرسید.

    _جوابش چی بود؟

    انگار خودش می دونست قضیه از چه قراره که نگاهشو ازم گرفته وبه خیابون دوخته بود.

    نخواستم با حرفام توی ذوقش بزنم.مخصوصا با فکری که همین الآن به ذهنم خطور کرده بود.

    _یکم جواب بله گرفتن ازش آسون نیست.واگه راستشو بخواین خیلی رک وصریح جواب رد داد.اما اینو تو چشماش می دیدم که دوست نداره با این جواب تسلیم شیم.

    به سمتم برگشت وخیلی جدی گفت:من تسلیم نمی شم.

    لبخند اطمینان بخشی رو لبام سبز شد.

    _این خیلی خوبه.اما اگه می خواین به دستش بیارین باید ظاهرا نشون بدین که تسلیم شدین و...

    بهراد میون حرفم پرید.

    _اینطوری که اون به کل از کوروش نا امید میشه ودیگه بهش فکر نمی کنه.

    _نه اتفاقا برعکس.این رفتار کوروش باعث می شه اون بیشتر بهش دقیق شه.چون من واسه شون برنامه های زیادی دارم.

    کوروش به سمت جلو نیم خیز شد.

    _چه برنامه ای؟

    _من وبهراد میخوایم به مناسبت ازدواجمون یه جشن کوچیک بگیریم ولی خب چون وقت زیادی نداریم واین میون کلی خرید وبرنامه ریزی وکارهای ریز ودرشت داریم که به همه شون نمی رسیم.تصمیم گرفتم یکم شما وسارا رو تو زحمت بندازم ایرادی که نداره؟

    _نه خواهش میکنم این چه حرفیه؟

    بهراد داشت با علاقه نگام می کرد.از وقتی که من حرف دلمو زده بودم وفاصله ای بینمون دیگه وجود نداشت اون بی تاب تر از همیشه منتظر برگذاری جشن ازدواجمون بود.خب برای من بعد از اعترافم، تردیدی برای بودن با بهراد وجود نداشت اما اون می خواست از اولین رابطه ی زناشویی مون خاطره ی زیبایی بسازه که تا ابد تو ذهنم موندگار شه وتموم اون خاطرات تلخ رو واسه همیشه از ذهنم پاک کنه.

    این فکر هارو پس زدم وگفتم:سارا بهم قول داده واسه عروسیم همه جوره کمکم کنه.با اینکه من وبهراد تصمیم گرفتیم مراسم رو تو کاشان و خونه قدیمی برگذار کنیم اون قبول کرده که با هامون بیاد.البته با مادرش...خب به نظر من اگه شما هم به همون بهونه یه مرخصی کوچولو بگیرین وهمراهمون بیاین.واز طرفی به سارا اینطور نشون بدین که جوابشو قبول کردین ودیگه اصراری به این قضیه ندارین.بهش فرصتی می دین که اون بتونه با خیال راحت وبدون هیچ تنشی به شما فکر کنه.مطمئن باشین نظرش عوض میشه...فقط خیلی نرم وآهسته جلو برین.وسعی نداشته باشین با نشون دادن صمیمیت بیش از حد اونو تحت فشار بذارین.حتی گاهی اگه بهش بی توجهی کنین،نتیجه ی تاثیرگذارتری می گیرین.

    بهراد دستمو گرفت وبا مهربونی فشرد.

    _این دست پخت خودته یا دکتر میلانی فر؟

    به شوخی پشت چشمی نازک کردم وگفتم:منو دست کم گرفتی آقا بهراد؟

    می دونستم حسابی با این برخورد دلشو بردم اما چون نمی تونست جلوی کوروش واکنشی نشون بده با چشم وابرو واسه م خط ونشون کشید وحسابی تهدیدم کرد که بعدا حتما جبران میکنه.

    هیچ فکر نمی کردم نقشه ای که کشیدم اینقدر راحت بگیره.جمع پنج نفره مون شامل سارا ومادرش خانوم حکمت همراه من وبهراد ومامان آذر راهی کاشان شدیم.کوروش از قبل اونجا منتظرمون بود.

    کلی با سارا حرف زده بودم وخیالشو از اینکه کوروش دیگه کاری به کارش نداره راحت کرده بودم.خانوم حکمت که پنهونی از همه چیز خبر داشت خیلی تو این راه کمکم کرد.طفلی چنان با علاقه به داماد آینده ش خیره می شد که ته دل من ضعف می رفت چه برسه به کوروش.

    به محض رسیدنمون اولین کاری که کردم ملاقات با امیر بود،که دلم واسه ش حسابی لک زده بود.می دیدم که حضورش تو کانون روحیه شو از این رو به اون رو کرده .مدام می خندید وسر به سر من وبهراد میذاشت.

    آقا احسان قبل از اومدنمون دنبال مرخصی یک روزه ی امیر رفت وبراش کلی به این در واون در زد تا بلاخره موفق شد.
    خدا می دونست که بزرگترین دلخوشی برام تو اون لحظات خوب،دیدن دوباره ی امیر کنار جمع کوچیک خونواده مون بود.
    تن ماهی!!
     
    2 کاربر زیر از دوست گرامی minimona عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    fafal joon (26-08-92),تاشا (31-01-92)


  3. Top | #113


    عنوان کاربر
    مدیر سابق
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    نوشته ها
    4,583
    مدالها
    محبوبيت
    7264
    تشکر کرده
    29,304
    تشکر شده :41,312 بار در 4,659 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 148
    همه چیز دست به دست هم داد تا اتفاقات خوب، پشت سر هم تو مسیر زندگیمون قرار بگیره ومن وبهراد برسیم به اینکه بخوایم شادی وخوشحالی این با هم بودن رو با عزیز ترین نزدیکانمون شریک شیم.

    از لبخند رضایت بخش آرایشگرم معلوم بود نتیجه کار چیز خوبی از آب در اومده.اما این برام مهم نبود که با آرایش ولباس سپید عروسی تو چشم اطرافیانم زیبا به نظر برسم.دوست داشتم برای قدر دانی از حضورشون تو این جشن کوچیک زیباترین لبخندمو بهشون ببخشم.

    وچقدربرام نگاه بهراد عزیز بود که وقتی منو با اون لباس و آرایش دید بیشتر از تحسین،عشق تو نگاش موج می زد.ومن حیفم می اومد بگم تواون کت وشلوار نوک مدادی برازنده شده.چرا که برازندگی بهراد من تو یه کت وشلوار خلاصه نمی شد.

    وقتی دستامو تو دستای گرمش گرفت و فشرد،زندگی رو حقیقی تر از هر لحظه ی دیگه ای کف دستم لمس کردم.نگاهمو با اطمینان بهش دوختم و گذاشتم اینبار اون بهم یاد بده چطور عشق رو می شه لمس وتجربه کرد.

    جلوی خونه قدیمی که نگه داشت بوی اسفند تومشامم پیچید وصدای هلهله وشادی جمع لبخند رو عمیق تر از همیشه رو لبم نشوند.بهراد با هیجان وصف ناپذیری از ماشین پیاده شد ودرو به روم باز کرد.

    وقتی پیاده شدم تو بین جمعی که با علاقه به استقبالمون اومده بودن چشمم فقط بزرگ مردی رو می دید که حتی جثه ی کوچیکش تو اون کت وشلوار سورمه ای خوش دوخت نتونسته بود ذره ای از احترام وعلاقه م رو بهش کم کنه.نگاه جفتمون تو هم گره خورده بود ولب های خندون وچشمای خیس از اشکش زیباترین خوش آمد رو بهم می گفت.

    خودمو بی هوا از میون جمع بیرون کشیدم وبه سمتش رفتم.بغض دیگه مدتها بود رو گلوم سنگینی نمی کرد.خیلی آسون می شد اشک وتوچشمام حلقه می زد.

    حالام نگامو تار کرده بود و نمی تونستم اونو بوضوح ببینم اما اطمینان داشتم که اگه چشمامو ببندم،باز می تونم خودمو بهش برسونم و عطش نگاهمو از حضورش سیراب کنم.

    دستای یخ زده مو به سمتش دراز کردم و اون منو تو آغوشش گرفت ومحکم فشرد.

    _اگه بدونی چقدر خوشحالم که تورو تو این لباس می بینم.

    صداش بغض داشت و می لرزید.پیشونیمونو بهم چسبوندیم وتو چشمای هم زل زدیم.

    _دیگه نمی خوام به خاطرت غصه بخورم.بهم قول بده که خوشبخت شی.باشه؟

    فقط تونستم سر تکان بدم.بهراد خودشو بهمون رسوند ودستشو رو شونه ی امیر گذاشت وباعث شد اون به سمتش برگرده وتو آغوشش فروبره.

    نمی دونم زیر گوشش آهسته چی گفت اما نگاه عاشقانه ی بهراد رو که به خودم می دیدم حدس می زدم ازش قول گرفته خوشبختم کنه.

    جشنمون خیلی ساده وبدون تشریفات برگذار شد و حضورنزدیکانمون بهش رنگی از شادی وشور پاشید.عزیزانی مثل مامان وبابا،مامان آذر،دکتروجمیله جون،بهناز وخونواده ی کوچیکش،سارا ومادرش خانوم حکمت و کوروش که به تعریف بهراد تو این یه هفته حسابی با رفتارهاش سارا رو به ستوه آورد طوریکه در نهایت دختر بیچاره قسم خورد واسه اینکه بشریت رو از وجود شر این پسر نجات بده،وظیفه ی خطیر آدم کردنش رو به عهده بگیره.

    هرچند به قول دکتر میلانی فر که به طور افتخاری تو جمعمون حاضر بود،این کار واسه هردوشون زمان بر وپر از هزینه از لحاظ بار عاطفی بود.

    خونواده ی شریفی آخرین سری مهمون ها بودن که بهمون ملحق شدن.وقتی کیان رو دست در دست آقا احسان وخانوم زیبایی که کنارشون قدم بر می داشت دیدم،زیر لب خدارو به خاطر اینهمه موهبت که بی دریغ ویک جا بهمون ارزانی کرده بود شکر کردم.وچقدر خوبه که آدمی تو بهترین وشیرین ترین لحظاتش به یاد اون عزیز بی همتا باشه.

    خونه به دستای هنرمند سارا خیلی قشنگ آراسته شده بود ولب همه رو به تحسین باز می کرد.جمیله جون که حسابی مهر اون دختر به دلش نشسته بود مدام قربون صدقه ش می رفت وسارای بیچاره از خجالت سرخ می شد.

    دلم می خواست این جشن کوچیک تا ابد ادامه پیدا می کرد اما به چشم برهم گذاشتنی تموم شد وهمه با خوشحالی ورضایت ازمون خداحافظی کردن ورفتن.

    بابا میون اشک ها ولبخند های جمع نزدیک خونواده، دستامون رو تو دست هم گذاشت وبرامون آرزوی خوشبختی کرد.

    مامان صفورا ومامان آذر هم سفارش هرکدوم از مارو به اون یکی کردن وبعد امیر اونهارو با شوخی وبه زور از خونه بیرون برد.

    در که پشت سرشون بسته شد،نگاهم یه دور تو حیاط چرخید وروی چهره ی خسته اما مشتاق بهراد خیره موند.دستمو رو بازوش گذاشتم وبا علاقه گفتم:منم مثل هر دختر بچه ای تو رو یاهای کودکیم همچین روزی رو تصور می کردم.اینکه یه لباس سفید زیبا تنم کنم وحس اینو داشته باشم که دنیا به کاممه.اما امروز...

    مکثی که تو حرفام بود باعث شد اون خودشو بهم نزدیک کنه ودستشو پشت کمرم بذاره ومنو به سمت خودش بکشه.

    سرمو بلند کردم ،توچشماش خیره موندم.وبا دستای سردم صورتشو قاب گرفتم.

    _ازت واقعا ممنونم.تو اونو واسه م خیلی خیلی قشنگ تر از رویاهای بچه گیم ساختی.

    بغض رو گلوم نذاشت ادامه بدم.سرشو خم کرد وبوسه ی کوتاه اما مشتاقانه ای از لبام گرفت.تموم تنم از این اشتیاق شروع به لرزیدن کرد ودستام پایین افتاد.حس خواشتنش سرکش تر از همیشه تو وجودم جریان پیدا کرده بود.سرمو گذاشتم رو سینه ش که آروم بگیرم اما صدای پرجذبه ومهربونش قرار این دل رو هم گرفت.
    تن ماهی!!
     
    3 کاربر زیر از دوست گرامی minimona عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    fafal joon (26-08-92),آمتیس (31-05-92),تاشا (31-01-92)


  4. Top | #114


    عنوان کاربر
    مدیر سابق
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    نوشته ها
    4,583
    مدالها
    محبوبيت
    7264
    تشکر کرده
    29,304
    تشکر شده :41,312 بار در 4,659 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 148
    _وقتی هفده سالم بود زیر نظر پدرم نقشه ی فرش طراحی می کردم.عاشق پیچ وتاب دادن به اسلیمی ها وکنار هم کشیدن لچک ها بودم.هر وقت طرحی می زدم که با تحسین بابا روبرو می شد انگار دنیا رو به من داده بودن.اونوقت تو عالم خیالم می شد بهترین طرح زندگیم واونو به دختر بافنده ای می بخشیدم که دستاش...
    دست راستمو بالا گرفت وروش بوسه زد.
    _به قشنگی این دستها بود وموهاش...
    کلاه سفیدمو از سرم برداشت وموهام با حرکت موج واری روی کمرم ریخت.دست نوازشی روشون کشید.
    _پیچ وتابش حتی از اسلیمی های طرح من هم بیش تر بود.
    به چشمام خیره شد.
    _ونگاش که خیلی خیلی بیشتر از ترنج نقشه ی من حرف داشت...من دختر بافنده ی رویاهامو پیدا کردم.اما هنوز قشنگ ترین طرح زندگیمو نکشیدم.
    موهامو کنار زد وآروم لاله ی گوشم رو بو.سید.تموم تنم از آتیش لب هاش گرگرفت ونفسم تو سینه حبس شد.زمزمه وار گفت:کمکم می کنی این طرح رو بکشم؟
    اشک تو چشمام حلقه زد.تموم عشقمو تو نگام ریختم وگفتم:برای کشیدنش بیشتر از هرلحظه ای بی تابم اما...می ترسم نتونم بهراد.
    منو تو آغوشش فشرد.
    _به من تکیه کن اونوقت از هیچی نمی ترسی.
    خم شد زیر پاهاموگرفت ومنو بلند کرد و تو بغلش گرفت.معلق میون زمین وهوا با ترس به چشماش زل زدم.اما اون با لبخند اطمینان بخشی آرومم کرد.از پله ها بالا رفت ویک راست به سمت اتاق سابقش قدم برداشت.نگاهمو از چشمای بی قرارش گرفتم وبه فضای داخل اتاق دوختم.زبانم از دیدن اونهمه زیبایی بند اومد. شاهکارسارا به چشمم بی نظیر می رسید. قشنگترین حجله ای که هر عروسی می تونه آرزوشو داشته باشه، درست جلوی چشمام بود.
    حریر های سفیدی که از سقف آویزون شده وشکل یه خیمه به خودش گرفته بود.فرشی که من بافته بودم کف اتاق پهن شده روش تشکی پرحجم ونرم قرار داشت که حتی از این فاصله نرمی ولطافتش پوست تنمو نوازش می کرد.ومهتاب قشنگ شب کویر از لابلای حریر ها می گذشت وفضایی نیمه روشن ورویایی بهش بخشیده بود.
    بهراد منو آروم توحجله برد ورواون تشک نرم گذاشت.نتونستم اینهمه زیبایی رو ببینم وحرفی نزنم.
    _این خیلی قشنگه بهراد.
    روم خم شد وبا نگاه شیدا وبی قراری گفت:وتو شایسته ی قشنگ ترین هایی.
    دیگه نتونستیم اینهمه نزدیکی رو تاب بیاریم وبهم پیچیدیم وعاشقانه ترین سکانس زندگیم تو اون شب بی نظیر رقم خورد.

    هفت سال بعد)
    نگاهمو از نقشه ی لوله شده ای که روی صندلی، کنار کیف لپ تاپم گذاشته بودم گرفتم وبه سر در موسسه دوختم.
    بهار به سمت جلونیم خیز شد.
    _حالا می تونم پیاده شم مامان؟
    تو چشمای شاد وپر انرژیش گلاره ی کوچولویی رو دیدم که دلش طاقت یه جا آروم نشستن رونداره.چتری هاشو از جلو چشماش کنار زدم وخیلی شمرده گفتم:فراموش که نکردی چه قولی بهم دادی؟دست به خاک گلدون ها نمی زنی.دم گربه ی خانوم جعفری رو هم نمی کشی.دویدن وجیغ ودادم ممنوعه.در ضمن پا تو حوض گذاشتی،نذاشتی.
    تند وشتاب زده سرتکان داد.
    _باشه باشه.حالا می تونم برم؟
    _اول یه بوس خوشگل مامان پسند بده.
    رو صورتم خم شد دوسه بار پیاپی گونه مو بوسید.غرق لذت از این کارش چشمامو رو هم گذاشتم ولبخند زدم وتا به خودم بجنبم که جواب بوسه هاشو بدم،درو باز کرد واز ماشین بیرون پرید وبعد لی لی کنان به سمت در موسسه رفت.
    _مواظب باش نیفتی.
    توجهی به حرفم نشون نداد وداخل شد.نگاهمو از مسیر رفتنش گرفتم واز ماشین پیاده شدم.در عقب رو باز کردم وکرییر بارمان رو برداشتم.نگاهم به چهره ی معصوم وکوچولوش تو خواب خیره موند وته دلم ضعف رفت.
    کیف لپ تاپ ونقشه ها رو هم یه دستی برداشتم وبه سمت موسسه رفتم.نگام به سردرش که افتاد بی اختیار لبخند زدم.
    (موسسه ی حمایت از زنان آسیب دیده وسرپرست خانه وار
    ترنج
    وابسته به سازمان بهزیستی استان اصفهان_کاشان)
    یاد تلاش های بی وقفه ای افتادم که برای تاسیس این مکان تموم زندگیم رو تو مسیر تهران_اصفهان_کاشان خلاصه کرده بود.مطمئنم اگه هدف وایمان محکمی پشت این تلاش نبود هرگز نمی تونستم به باورهام جامه ی عمل بپوشونم.وحالا خونه ی قدیمی که یه روز بهراد اونو از سر علاقه برام خرید تا یادگاری باشه از روز های قشنگ آشنایی ودلداگی مون،شده بود خونه ی امید یه عده زن مثل من که برای دوباره پاگرفتن وریشه دواندنشون نیاز به یه خاک مرغوب ویه گلدون تازه داشتن.
    ودرکنارش یه کارگاه بزرگ قالی بافی به سرپرستی بابا که توش بهشون یاد داده می شد چطور نقشه ی زندگی شون رو درست بخونن وغلط نبافن.
    از درسبز رنگ گذشتم ونگاهمو تو حیاط و دور حوض وسطش چرخوندم.حالا دیگه عروس خانوم شمعدونی سفیدم تو چند تا گلدون بزرگ تکثیر شده بود ولابلای شمعدونی های هفت رنگ می درخشید.کی باورش می شد شاخ وبرگ پژمرده وریشه ی جمع شده ش یه روز اینطوری پا بگیره.

    تن ماهی!!
     
    4 کاربر زیر از دوست گرامی minimona عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    aysay (09-04-92),fafal joon (26-08-92),آمتیس (31-05-92),تاشا (31-01-92)


  5. Top | #115


    عنوان کاربر
    مدیر سابق
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    نوشته ها
    4,583
    مدالها
    محبوبيت
    7264
    تشکر کرده
    29,304
    تشکر شده :41,312 بار در 4,659 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 148
    داشتم از پله ها بالا می رفتم که نسیم،مددکار موسسه با دیدن وسایل زیادی که تو دستم بود به سمتم اومد.
    _بده این خوشگل خاله رو ببینم.
    کرییر بارمان رو از دستم گرفت وبا هیجان گفت:راستی سلام...کی اومدی؟
    نفس نفس زنان جواب دادم.
    _یه دوساعتی می شه از اصفهان برگشتم.خونه ی مامان اینا بودم.
    _مهندس رحیمی هم خونه بود؟!!
    تونگاه پرسشگرش دقیق شدم.
    _چطورمگه؟!
    از خیره شدن بی دلیلم کلافه بود.
    _هیچی همینجوری پرسیدم...آخه قرار بود بیاد سیستم های اینجا وکارگاه رو چک کنه.یه چندتا برنامه هم قرار بود روشون نصب شه که قول داده بود خودش پیگیرشون باشه.باید ساعت چهار اینجا می بودن اما یکم دیرکردن.
    _خونه که نبود.احتمالا رفته دنبال مجوز غرفه واسه نمایشگاه صنایع دستی...دیروز که داشتم از تهران می اومدم باهاش اتمام حجت کردم مشکل رو حل کنه.نمی دونم چرا این روزا حواس پرت شده.
    سریع دست وپاشو گم کرد.
    _حواس پرت واسه چی؟...خب سرشون شلوغه. نمی رسن حتما.
    به شوخی عین این خواهرشوهرهای پرجذبه یه نگاه به سرتاپاش انداختم وگفتم:کاملا مشخصه...خوش به حال امیر.
    بهت زده پرسید.
    _چطور؟!
    نتونستم جلو خنده مو بگیرم.
    _اگه بدونه همچین حامی خوشگلی داره که با دمش حسابی گردو می شکنه.
    بوضوح گونه هاش از خجالت سرخ شد.
    _گلاره جون این حرفو نزنین تورو خدا.
    دیگه چیزی نگفتم وبه اتاق کارم که همون اتاق خواب سابق بهراد بود رفتم.در غیابم امیر از اینجا استفاده وبه نوعی موسسه رو اداره می کرد.
    وسایلمو رو میز چیدم ونسیم ،کرییر رومبل چرمی تو اتاق گذاشت.
    _اینم از پسر نازنازی شما که چشمای خوشگلشو باز کرده وداره ملچ وملوچ میکنه ومعلومه حسابی گشنشه...به خانوم جعفری میگم یه چایی برات بریزه بیاره...آخ راستی از مدرکت چه خبر؟بلاخره گرفتیش؟
    رومبل نشستم ودر حالیکه بارمان رو تو بغلم می گرفتم که بهش شیر بدم،گفتم:آره بلاخره تو سن سی ودو سالگی فارغ التحصیل شدم.مدرکمو به دستم دادن وگفتن برو که دیگه ریختت رو نبینیم مامانبزرگ.آبروی هرچی دانشجوئه بردی.
    خندید وگفت:خیلی هم دلشون بخواد...راستی ما شیرینی میخوایم هااا.
    _جای پارک پیدا نکردم،بهراد سرخیابون پیاده شد رفت بگیره.الان می یاره.
    _خب من دیگه می رم اتاق خودم.اگه کارم داشتی صدام بزن.
    سرتکان دادم ونسیم از اتاق بیرون رفت ودرو بست تا راحت باشم.
    نگاهمو به بارمان دوختم ودر حالیکه باعشق تموم اجزای صورتشو زیر نظر گرفته بودم به شیر خوردن شتاب زده وپر از حرصش خندیدم.
    چه قدر زود گذشت این هفت سال دوندگی وبالندگی وزندگی.
    من بلاخره تونستم مدرک کارشناسیمو تو رشته ی طراحی فرش از دانشگاه اصفهان بگیرم.بهراد در کنار کارش تو موسسه،رئیس یه ایستگاه کوچیک هواشناسی تو ارتفاعات دیزین شد.سارا وکورش بعد چهار سال نامزدی ازدواج کردن ودکتربلاخره نوه شو که یه پسرکوچولوی نازه دید.وامیر بعد از سه سال با عنوان قاری نمونه وحافظ کل قرآن عفو خورد واز زندان آزاد شد.وحالا با مدرک مهندسی کامپیوتر از دانشگاه کاشان یه جوون موفقه که دختر نجیب وچشم ودل پاکی مثل نسیم هم بهش علاقه منده.والبته این روزا ازحرفای امیر حس می کنم این علاقه یه جورایی دوطرفه ست.
    گونه ی بارمان رو بوسیدم و اونو که حسابی سیر شده وکیفش کوک بود تو کرییرش گذاشتم.شروع کرد به دست وپا زدن وقان وقون کردن.از کنارش بلند شدم وبه سمت پنجره رفتم.بهار کنار حوض نشسته بود وداشت رو ماهی گلی ها آب می پاشید.
    تقه ای به در خورد وبلافاصله باز شد.به سمتش برگشتم.
    _سلام.کی اومدی؟
    لبخند دلنشینی رو لباش اومد وباابهت گفت:یه پنج دقیقه ای می شه.رفتم اول جعبه ی شیرینی رو بدم به خانوم جعفری وبعد برسیم خدمت خانوم طراح.
    _این حرفا چیه ما باید می اومدیم خدمتتون استاد.
    اشاره م به راهنمایی ها وکمک هایی بود که تو دوران تحصیلم دلسوزانه بهم داشت.
    در حالیکه نگاهشو ازم نمی گرفت به سمت بارمان رفت وبا انگشت اشاره گونه شو نوازش کرد وزیر گردنشو قلقلک داد.
    _پسری ما چطوره؟
    صدای خنده های تیز وشادی بخش بارمان تو اتاق پیچید وباعث خنده ی جفتمون شد.با علاقه اونو که از دیدن چهره ی آشنای پدرش دست وپا می زد بغل کرد وبه سمتم اومد.دستای کوچیک بارمان رو گرفتم وبوسیدم.
    امیر از در حیاط اومد تو وبهار رو توبغلش محکم فشرد وطبق معمول جیغ بهار در اومد.از همونجا قربون قد وبالای رعنای داداشم رفتم که بدجوری این روزا کت وشلوار دامادی به تنش برازنده می اومد.
    بهراد بارمان رو تو بغلم گذاشت.
    _بیا این عسل بابا رو بگیر که اگه داییش بیاد وبخواد اینم اونطوری بچلونه چیزی ازش نمی مونه.
    با خنده گفتم:امیر تا یه سر به مددکار عزیز موسسه نزنه وایشونو از دل نگرانی در نیاره اینورا پیداش نمیشه.
    بهراد به خنده افتاد ومن وبارمان رو تو بغلش فشرد.برگشتیم ونگاه هردومون به بهار خیره موند که از زیر دستای امیر فرار کرد وبه سمت دوچرخه ی قرمزش دوید وپاهای کوچیکش رو رکاب دوچرخه لغزید...باهاش دور حوض چرخید و نوارهای رنگی رو جفت فرمون هاش تو هوا به رقص در اومد.
    لحظه های ناب معنایی ساده دارن.ساده اما عمیق وبسیار غنی.لحظه های ناب یعنی لمس زندگی،عشق وخدا.
    ومن این لحظه ها رو تونگاه عاشقانه ی همسرم بهراد،خنده های دختر پنج ساله م بهار ودست های کوچیک پسرم بارمان هر روز وهر روز تجربه می کنم.دیگه ممکن نیست تو امید به فردا واومدن روزهای خوش،برآورده شدن آرزوهای تموم نشدنی ودست یافتن به یه زندگی آرمانی،دنبال لحظه های ناب بگردم.من این لحظه هارو تو امروزم دارم.

    پایان.

    فاطمه ایمانی(لیلین)
    آبان 91
    تن ماهی!!
     
    6 کاربر زیر از دوست گرامی minimona عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    aysay (09-04-92),fafal joon (26-08-92),gelayol (03-05-92),آمتیس (31-05-92),تاشا (31-01-92),زیبا 2 (25-02-92)


  6. Top | #116


    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    اسف 1391
    علايق
    همسرم.درس.تفریح.خرید
    موقعیت
    تهران
    نوشته ها
    862
    محبوبيت
    1332
    تشکر کرده
    4,640
    تشکر شده :3,655 بار در 736 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 1
    مریم جون بازم ممنون خیلی عالییییی بود
    دلمه کلم
     
    کاربر زیر از دوست گرامی aysay عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
    minimona (09-04-92)

  7. Top | #117


    عنوان کاربر
    کاربر جديد
    تاریخ عضویت
    فرو 1392
    نوشته ها
    51
    محبوبيت
    115
    تشکر کرده
    331
    تشکر شده :1,185 بار در 56 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 5
    دستت درد نکنه مریمی
    بینهایت لذت بردم به چند دلیل
    خیلی به واقعیت نزدیک بود نمیشد زیاد ازش ایراد گرفت
    وای تا سه نصفه شب خوندم بعد خوابیدم
    تمام اون حسها و استرسها قشنگ به خواننده منتقل میشد انگار همچین جریانی برا خودمون اتفاق افتاده خیلی ادم رو میبرد تو حس
    ممنوننننننن
     
    2 کاربر زیر از دوست گرامی minafarzin63 عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    Baran020 (03-05-92),minimona (01-05-92)

  8. Top | #118


    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    تاریخ عضویت
    فرو 1392
    علايق
    آشپزی،اینترنت،کامپیوتر،دختر
    موقعیت
    مازندران
    نوشته ها
    430
    محبوبيت
    750
    تشکر کرده
    2,055
    تشکر شده :2,350 بار در 401 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 1
    عالی بود مریم جون،پا ب پاشون خندیدم و اشک ریختم،ممنونم واقعا ازت
    حلیم
     
    2 کاربر زیر از دوست گرامی gelayol عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    minafarzin63 (03-05-92),minimona (03-05-92)
    تکیه بده...
    اما!
    به شانه های کسی که اگر خوابت برد،سرت را زمین نگذارد...

  9. Top | #119


    عنوان کاربر
    کاربر جديد
    تاریخ عضویت
    فرو 1397
    نوشته ها
    1
    محبوبيت
    10
    تشکر کرده
    0
    تشکر شده :0 بار در 0 پست
    بسیار عالی
     

  10. Top | #120


    عنوان کاربر
    کاربر جديد
    تاریخ عضویت
    مهر 1397
    نوشته ها
    1
    محبوبيت
    10
    تشکر کرده
    0
    تشکر شده :0 بار در 0 پست

    لوله بازکنی چیست

    اگر در مورد مشکلاتی که ممکن است در ساختمان محل کار یا زندگی شما اتفاق بیفتد حق انتخاب داشته باشید احتمالا گرفتگی و ترکیدگی لوله ها و پر شدن چاه فاضلاب آخرین انتخاب شما خواهد بود. گرفتگی و ترکیدگی لوله ها به دلایل مختلفی اتفاق می افتد اما دلیل این اتفاق هر چیزی که باشد برای اهالی ساختمان آزاردهنده خواهد بود و روند زندگی روزمره آن‌ها را مختل خواهد کرد.احتمال اینکه بالاخره یک روز ساختمان محل سکونت شما نیز دچار چنین مشکلاتی شود اصلا کم نیست بنابراین عقل سلیم حکم می کند که قبل از بروز مشکل به فکر راه چاره ای برای آن باشید. احتمالا اولین راه حلی که در چنین مواقعی به ذهن هر شخصی می رسد تماس گرفتن با یک مرکز لوله بازکنی می باشد. تلفن خود را برداشته و با اولین مرکز لوله بازکنی که شماره آن را پیدا می کنید تماس می گیرید.
    شماره تلفن لوله بازکنی

    شماره تلفن لوله بازکنی را کاملا ناآگاهانه و بدون هیچ گونه شناخت قبلی گرفته اید. بعد از مدت زیادی انتظار پرسنل مرکز لوله بازکنی و تخلیه چاه مورد نظر از راه رسیده و شروع به کار می کنند. زمان طولانی سپری می شود تا مشکل تشخیص داده شود و سرانجام بعد از امتحان کردن چند روش مختلف بالاخره مشکل لوله های ساختمان شما حل می شود و در نهایت با پرداخت هزینه ای گزاف قائله ختم خواهد شد.بعد از پایان ماجرا شاید از حل شدن مشکلتان خوشحال باشید اما باید بدانید که فرآیند رخ داده نتیجه عجله و دستپاچگی شما و تماس گرفتن با یک مرکز اشتباهی بوده است! می پرسید چرا؟ به این دلیل که پرسنل یک مرکز لوله بازکنی حرفه ای باید در سریع ترین زمان ممکن بعد از تماس شما در محل حاضر شده و شروع به کار نمایند که این مستلزم وجود مراکز مختلف در سطح شهر می باشد.در وهله بعدی باید پرسنل مرکز مذکور افرادی آموزش دیده و کاملا مجرب باشند که بتوانند بعد از اندک زمانی مشکل تاسیسات شما را حدس زده و به تشخیص نهایی برسند. در قسمت پایانی کار هم می بایست بر اساس نوع مشکل به وجود آمده از روشی مشخص و ابزارهای مدرن جهت رفع مشکل استفاده شود تا مشکل تاسیسات شما در کمترین زمان و به بهترین شکل حل شود. همچنین باید کاملا مشخص باشد که هزینه پرداختی شما بر چه مبنایی محاسبه شده است
     

صفحه 12 از 12 نخستنخست ... 2101112

موضوعات مشابه

  1. خوراک سبزیجات و سیب زمینی
    توسط آرزو* در انجمن انواع خوراک با حبوبات و سبزیجات
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 03-09-93, 04:48
  2. رمان بسیار زیبای به نجابت مهتاب
    توسط minimona در انجمن کتاب
    پاسخ: 61
    آخرين نوشته: 27-08-93, 05:38
  3. تهیه گل با خیار -بسیار ساده اما زیبا و کاربردی
    توسط sona در انجمن میوه آرایی و سبزی آرایی
    پاسخ: 9
    آخرين نوشته: 05-03-93, 02:30
  4. سالاد سیب زمینی مخلوط با سبزیجات
    توسط Fasele در انجمن سالادهای سرد و گرم
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 21-03-92, 07:02

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Email:info@ashpazaneh.com
آشپزانه تجمیع هنر است به سبکی جدید. آشپزی در آشپزانه، بهانه ای می شود تا طعم مهر دستهایت در ترکیب بدیع رنگهای زیبای خوراکیها در آنچه که به رسم زندگی بر سفره عزیزانت می گذاری، جلوه ای دیگر ببخشد هنر بودنت را. در آشپزانه فقط هنر آشپزی در تهیه غذاهای سنتی و مدرن، انواع نوشیدنی ها و دسرها و تزیین روحنواز را نمی آموزی بلکه می توانی در فضای عطرآگین صمیمیتش، نفسی تازه بکشی و هر آنچه بر دل نازنینت باری شده، فرو بگذاری.
آشپزانه در یک کلام، آشپزی عاشقانه است در قالب بزرگ زندگی با پس زمینه ای از عطوفت. حق عضویت تو، تنها لبخند پر از اشتیاقی است که پس از خواندن مبحث مورد علاقه ات بر لبهای مهربانت می نشیند و آشپزانه ای ها را غرق در غرور و افتخار می کند.
اخطار: ورودت با خودت هست اما خروجت بی گمان، مدتها زمان می برد زیرا هر آنچه که بخواهی برایت فراهم شده و تضمینی نیست که بتوانی تنهایمان بگذاری. مقدمت شکوفه باران
تحلیل گر