آخرين ارسال های انجمن

طراحی وب سایت شرکت رایانیک پارس چاپ اینجا، چاپ عکس سفارشی روی لیوان، تیشرت، ما
		، پازل، تاپ زنانه، شال و...

نمایش نتایج: از 1 به 7 از 7

موضوع: نقد مسابقه ادبي در قالب طنز با عنوان (ردپاي سوسك)

  1. Top | #1


    عنوان کاربر
    مدیر سابق
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    علايق
    مطالعه؛ موزيك؛ فيلم؛ ورزش؛ مد
    موقعیت
    تهران
    نوشته ها
    3,025
    مدالها
    محبوبيت
    4547
    تشکر کرده
    8,652
    تشکر شده :18,858 بار در 2,971 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 10

    نقد مسابقه ادبي در قالب طنز با عنوان (ردپاي سوسك)

    دوستان عزيز
    اين بار نقد مسابقه طنز را به عهده نفرات برتر اين مسابقه و در ادامه بقيه دوستان مي گذاريم.
    از
    مارياي عزيز و مامان دوست داشتني و غزاله نازنين درخواست ميكنم نقد خودشون راجع به تمامي متن هاي شركت كننده را در اينجا به اشتراك بگذارند.
    بديهي است كه تمامي دوستان ديگر هم مي تونند نقدهاي خودشون رو راجع به تك تك متن ها در اين تاپيك پست بگذارند.



    متن شماره 1 -ماریا با 33 رای نفر اول

    دلت میخواد برات بگم از سوسکای محلمون
    از اون طلایی هایی که پر میزنن تو آسمون....
    چند سال پیشا تو هر خونه...رودیوارا، تو کابینت، آشپزخونه، دستشویی ها......
    سوسک، برو بیایی داشت.
    دیدن جارو توی دست خانما، با جیغ های بنفششون...فیلم نبود.مستندی تاریخی بود.
    سوسکای زرد و طلایی ، با پاهای کنگره ای تو سایزای کوچیک و بزرگ، مهمان ناخوانده بودن.، یه هم خونه دائمی ، برای هر خونه بودن.
    باور داری اگه بگم !تو سطح شهر کرور کرور ولو بودن !!!
    تابستونا موقع خواب، رختخوابا باند فرودگاه میشد...چه ترسی داشت ، رو لباست سوسکه پرش وا نمیشد.
    به دامنت میچسبید و با شاخکهاش بازی میکرد،با دست اون و پس میزدی، نفهم ، یهو قاطی میکرد.
    خلاصه که تو اون روزا، این کابوس انتها نداشت. حتی تو حمام زیر دوش،چشم ازت بر نمیداشت........

    میخوام بپرسم یه سوال!!!!!!!!!
    میدونی ردپای سوسک، چرا کم رنگ شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    امروزه حتی مورچه ام کنترل جمعیت و بلد شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!


    متن شماره 2 - همتا با 9 رای

    آخ سوسك
    واي سوسك
    داره از لابه لاي درز ديوار با همون شاخكاي بلندش بهم زل مي زنه . منم كه تمام پاچه ي شلوارم و دادم بالا ... البته شلوار خسيم ( اشتباه نكنيد خيس عرق از بس كه دنبالش دويدم ) يه لحظه بر مي گردم ولي اون نگاه نافذش رو ازم دور نمي كنه دمپايي رو گرفتم دستم اما يه متر و نيم باهاش فاصله دارم آره دقيقا يه متر و نيم اما نمي دونم چرا دارم اون صورت رعب آميزش رو به وضوح مي بينم .
    آماده شليكم كه هر موقع رد شد تيرم و رها كنم . البته اينجا دمپايي نقش اسلحه فوق پيشرفته رو واسه اون چيز نمي دونم بهش چي بگم بگم بچه زرنگ زبل بلا مرض درد بي درمون رو بازي ميكنه .
    تيك تاك ساعت بيشتر عصبي ام مي كنه مي خوام ببينم چقد علاف اين سوسك شدم مي بينم خيلي گذشته به نظرم عقربه هاي ساعت همون شاخكاي سوسكس كه داره تكون مي خوره . دوباره به سوسك نگاه مي كنم به موقعيت دفاعي قبلي برمي گردم . بيشتر كه دقيق مي شم متوجه ارتعاشاتي تو بدن سوسك مي شم .. خدايا يعني اون از من ترسيده اما نه انگار داره دهنش و تكون ميده . تو ذهنم صداي قاه قاه خندش مي پيچه. نمي دونم اونم داره به چيزي كه من فك مي كنم فكر مي كنه كه امروزم نتونستي منو بگيري.



    متن شماره 3 - مامان (محبوبه) با 31 رای نفر دوم

    از در درآمدی و من از خود به در شدم
    گویی کزین اتاق به جهانی دگر شدم
    چشمم به راه تا که ببینم یه لنگه کفش
    باز آمدی و رفتی و من بی خبرشدم
    من همچو مور بُدم در بر تو سوسک
    آری تو چیستی که ز جا من به در شدم!
    دستم نداد قوت رفتن ازین اتاق
    چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
    تا رفتنش ببینم و مردنش بشنوم
    از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
    من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
    کاول نظر به دیدن او خون جگر شدم
    من را خود التفات نبودی به صید تو
    از این جهت دوان به سوی یار نر شدم!
    گویند روی سرخ تو خانم ؛ که زرد کرد؟
    یک رد پای سوسک دیدم و از جا به در شدم



    متن شماره 4 - taraneh با 12 رای
    اصلا شما خجالت نمی کشید که درمورد ما طنز می نویسید؟مگر ما با شما شوخی داریم؟حالا چون ما نماینده ای نداریم از حقمان دفاع کند،این رفتار شما درست است؟شما باید درباره ی ما سوگ نامه بنویسید!سیاه سیاه!پر از پیف پاف و لنگ کفش و قلم و هزار اسم دیگر که پول هایتان را صرفه ش می کنید.
    چرا پول هایتان را حرام می کنید؟اگر همان پول ها را کتاب "نظافت به از کثافت" بخرید و بخوانید،باورکنید دیگر ما را نمی بینید،ما هم راحت می شویم ان شاالله!وقتی دائما در حال غلت زدن هستید،ظرف هایتان چهار روز در ظرفشویی منتظر است،زباله هایتان یک ماه در کابینت ،یک نگاهی هم نمی اندزید به این ها،بعد از سازمان برای ما حکم انتقالی می آید به مقصد خانه ی شما!ما هم که باید زن و بچه را کول کنیم به صرف جیغ بنفش و فحش!
    حالا ما باید به شما پیف پاف بزنیم یا شما به ما؟ما را از فامیل دور کرده اید،نه عید داریم نه مسافرت نه جشن تولد خانوادگی...آواره شده ایم تازه هرروز باید لنگ کفش هم بخوریم.آهای خانم،اگر خودت را دوست داری،یقینا ما را هم دوست داری،من بلد نیستم تیکه های آبدار بگویم اما : نظافت بد چیزی نی!بروید خجالت بکشید.



    متن شماره 5 - مریم گلی با 16 رای
    با تکون دادنِ ... شاخکهایت .... تو به من خندیدی
    و نمیدانستی من با یک دمپایی ... با چه دلهره..... از فاضلاب خونه .... تا تو اشپزخونه
    رد پای تو رو دنبال کردم ...
    و تو ارام ارام .... تو سینک ظرفشویی .... حالتو می کردی
    پیکرت لرزه بر انداخت به دستان منو ....دمپایی از دست من افتاد به خاک
    پدرم از پی من تند دوید .........سوسک را در سینک دید
    غضب الوده به تو کرد نگاه ....
    من به تو خندیدم ...
    چون که من میدیدم .... تو با چه دلهره از سینک فرار می کردی ...
    دل من گفت وانسا و برو ...چون نمی خواست به خاطر ارد
    نیم جان شدن جسم تو را
    من از انجا رفتم .... ولی
    خش خش گام تو تکرار کنان .... می دهدازارم
    همه اندیشه کنان ... غرق این افکارم
    که خدای عالم ...
    چی می شد خانه ما سوسک نداشت ...



    متن شماره 6- غزاله با 17 رای نفر سوم

    روز ششم از دهه پنجم هزاره یازدهم دوره سوم
    چند روزیست که طی بی احتیاطی های صورت گرفته توسط چند عضو و دیده شدن در ملا عام مواضع ما شناسایی و مورد هدف قرار گرفته شد.در این مدت بر اثر حملات شیمیایی و فیزیکی دشمن،ما تعداد زیادی از اعضای خانواده بزرگمان را از دست دادیم.
    آخرین گروه مبارزان دوموتوره ما شجاعانه در حین پروازهای رعب افکن سرنگون شدند.گردان زرد ها مستقر در آشپزخانه طی عملیات شناسایی شبانه در برخورد با کابینت مهمات فرمول جدید دشمن،در دم مسموم شده و جان خود را از دست دادند.گروه های مستقر درچاله آسانسور و آمریکایی های ساکن انباری به شدت قلع و قمع شده و به اجساد انها نیز رحم نشد.
    هم اکنون ما دسته کوچک بازماندگان در مقر راه آب مخفی در زیر فرش آشپزخانه جمع شده ایم و امیدی نداریم.لحظاتی پیش نوری تابید.شناسایی شدیم... دارند میآیند..دارند میآیند..
    من کاتب السواسیک مینگارم دشمن بداند تا دنیا باقیست نسل ما همواره باقی ...ȸʘᾥ₳Ӝ҂Ѭ



    متن شماره 7 - باران با 13 رای
    چشمانش گویی از حدقه زده باشد من را می نگریست.و من هم پوست کلفت تر از آن همان جا روبه رویش ایستاده بودم.چه نبردی بود.شاخک های گیرنده خود را هی آن سو این سو می کرد. و من با نیشخندی که تا بناگوش باز بود به اون خیره شده و گفتم کور خوندی که بتونی منو خام نکنی. نمیزارم فرار کنی. و او سرگشته از این تردید اندگی جلو آمد.
    و من اندگی عقب رفته تا فرار نکند. اما گویی دست مرا خوانده بود. به ناگاه دیدم بالهای چشندش آورش را بر فراز سقف دیوار حمام برده تا بتواند آسوده تر فرار کند. با خود گفتم با ابررررفرضضض این دیگه چه عجوبه ایست بال داره دوباره اندکی عقب رفتم و پیف پافی را که ته مانده ی کمی در ان بود. به سقف حمام نزدیک کرده و پیس پیس کردم.اما او گویا سگ جون از آن چیزی بود که فکر کرده بودم .به طرف من آمد و به بیرون از در حمام پرواز کرد.
    و من هم به دنبال آن.با پیف پافی تمام شده و یه لنگه دمپایی.به ناگاه مادر را دیدم که مرا با تعجب می نگرد. و من هم انگار نه انگار داشتم همان طور بی پروا دنبالش می دویدم که به اتاقم رسیدم که ناگاه چشمانم به خودم افتاد و از دیدن خودم به حیرت مانده بودم و مادر از صدای تقی به سمتم آمد و مرا دید و زد زیر خنده. بعله بنده روم به دیفاررر با موهای کفی و تن نیمه عریان بسیار ضایع با دمپایی و پیف پافی دنبال سوسکی رفته و آخر هم او از این نبرد تن به تن پیروز گشته و من سیاه بخت با همان صورت لوپ لوپی قرمز به سمت حمام رفته و تا چند روز نتوانستم به صورت ماه مادر نگاه کنم.



    متن شماره 8 - صدف امیرخان با 16 رای

    زود باش برقص
    زود باش
    رقص بلد نیستم بابا
    نه باید برقصی پس عروسی پسرت چطور میخوای برقصی؟ مثلا مادرشوهری
    خیلی از سوسک میترسه طوری که اگه یه سوسک یهویی بیاد روش زمین و زمان و فحش میده.حتی ممکنه سکته هم بکنه
    خالمو ارو میگم ،خاله بزرگه
    اون روز داییم یه سوسک و از شاخکاش گرفته بود سمت خالمو مدام بهش می گفت باید برقصی
    خاله ام از ترس اینکه سوسک و نندازه روش عجب رقصی می کرد.تا حالا رقص خالمو ندیده بودم.
    اون روز کلی خندیدیم.بعد ار رقص خالم به این نتیجه رسیدم سوسک درسته ترسناکه اما هم میتونه باعث شادی بشه هم باعث شکوفا شدن استعداد.
    راستی اگه خاله نمی رقصید دایم واقعا سوسک و می انداخت روش؟؟؟؟
     
    5 کاربر زیر از دوست گرامی نغمه عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    *ماریا* (09-04-93),*محبوب* (09-04-93),taraneh (10-04-93),مامان (09-04-93),همتا (09-04-93)




    Parle si tu as des mots plus forts que le silence, ou garde le silence
    Euripide



    صحبت کن اگرسخنانت قوی تراز سکوت است در غیر اینصورت سکوت کن .
    اوری پید




  2. Top | #2


    عنوان کاربر
    مدير سابق
    ..........
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    علايق
    زندگی آروم و پر از نشاط
    موقعیت
    وسط زندگی
    نوشته ها
    1,932
    مدالها
    محبوبيت
    6445
    تشکر کرده
    13,588
    تشکر شده :22,552 بار در 2,015 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 238
    بأ أجأزه ی همگی من حقیر بأ جسأرت تمأم و بدون هیچ تخصص وأقعی تنهأ نظر خودم رو در رأبطه بأ هر نوشته بیأن میکنم
    و قبلأ أز همه دوستأنی که لطف کردن در أین مسأبقه شرکت کردن(به هر نحو)عذر میخوأم که من ِ نأ بلد به خودم أجأزه ی نقد دأدم

    متن شماره 1 -ماریا با 33 رای نفر اول
    دلت میخواد برات بگم از سوسکای محلمون
    از اون طلایی هایی که پر میزنن تو آسمون....
    چند سال پیشا تو هر خونه...رودیوارا، تو کابینت، آشپزخونه، دستشویی ها......
    سوسک، برو بیایی داشت.
    دیدن جارو توی دست خانما، با جیغ های بنفششون...فیلم نبود.مستندی تاریخی بود.
    سوسکای زرد و طلایی ، با پاهای کنگره ای تو سایزای کوچیک و بزرگ، مهمان ناخوانده بودن.، یه هم خونه دائمی ، برای هر خونه بودن.
    باور داری اگه بگم !تو سطح شهر کرور کرور ولو بودن !!!
    تابستونا موقع خواب، رختخوابا باند فرودگاه میشد...چه ترسی داشت ، رو لباست سوسکه پرش وا نمیشد.
    به دامنت میچسبید و با شاخکهاش بازی میکرد،با دست اون و پس میزدی، نفهم ، یهو قاطی میکرد.
    خلاصه که تو اون روزا، این کابوس انتها نداشت. حتی تو حمام زیر دوش،چشم ازت بر نمیداشت........

    میخوام بپرسم یه سوال!!!!!!!!!
    میدونی ردپای سوسک، چرا کم رنگ شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    امروزه حتی مورچه ام کنترل جمعیت و بلد شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    نوشته ی دوست دأشتنی مأریأی عزیز بأ شروعی بسیأأأأأر زیبأ رغبت برأی خوأندن أدأمه ی مطلب رو در خوأننده أیجأد میکنه
    در قألب شعر نو...که گهگأه بهتر میبود أز نظر وزنی کلمه أی کم یأ زیأد میشد
    بهتره أصلأحأتش أنجأم بشه و در تأریخ نأمه ی سوأسیسک غزأله به عنوأن دیبأچه چأپ بشه

    قسمت أنتهأیی که در وأقع به گونه أی رمز گشأیی میکنه و نقطه ی أوج طنز نوشته هست هم خیلی خوب نقشش رو أیفأ میکنه...وأقعأ لیأقت أول شدن رو دأشت خسته نبأشی
    متن شماره 2 - همتا با 9 رای
    آخ سوسك
    واي سوسك
    داره از لابه لاي درز ديوار با همون شاخكاي بلندش بهم زل مي زنه . منم كه تمام پاچه ي شلوارم و دادم بالا ... البته شلوار خسيم ( اشتباه نكنيد خيس عرق از بس كه دنبالش دويدم ) يه لحظه بر مي گردم ولي اون نگاه نافذش رو ازم دور نمي كنه دمپايي رو گرفتم دستم اما يه متر و نيم باهاش فاصله دارم آره دقيقا يه متر و نيم اما نمي دونم چرا دارم اون صورت رعب آميزش رو به وضوح مي بينم .
    آماده شليكم كه هر موقع رد شد تيرم و رها كنم . البته اينجا دمپايي نقش اسلحه فوق پيشرفته رو واسه اون چيز نمي دونم بهش چي بگم بگم بچه زرنگ زبل بلا مرض درد بي درمون رو بازي ميكنه .
    تيك تاك ساعت بيشتر عصبي ام مي كنه مي خوام ببينم چقد علاف اين سوسك شدم مي بينم خيلي گذشته به نظرم عقربه هاي ساعت همون شاخكاي سوسكس كه داره تكون مي خوره . دوباره به سوسك نگاه مي كنم به موقعيت دفاعي قبلي برمي گردم . بيشتر كه دقيق مي شم متوجه ارتعاشاتي تو بدن سوسك مي شم .. خدايا يعني اون از من ترسيده اما نه انگار داره دهنش و تكون ميده . تو ذهنم صداي قاه قاه خندش مي پيچه. نمي دونم اونم داره به چيزي كه من فك مي كنم فكر مي كنه كه امروزم نتونستي منو بگيري.
    نوشته ی دوست عزیزم همتأ جأن...بیشتر شبیه دلنوشته أیست که خوأننده رو دچأر حس همزأد پندأری میکنه
    به نظر میأد همتأ جأن تلأش کردند به حیطه ی طنز وأرد بشن و بأ أستفأده أز وأژه هأ یأ وصف موقعیت خأص به شکلی متفأوت...أمأ أنچه عیأن أست خیلی موفق نشده و بیشتر أز لبخند أنسأن رو دقیقأ یأد یه همچین موقعیتی میندأزه!!
    متن شماره 4 - taraneh با 12 رای
    اصلا شما خجالت نمی کشید که درمورد ما طنز می نویسید؟مگر ما با شما شوخی داریم؟حالا چون ما نماینده ای نداریم از حقمان دفاع کند،این رفتار شما درست است؟شما باید درباره ی ما سوگ نامه بنویسید!سیاه سیاه!پر از پیف پاف و لنگ کفش و قلم و هزار اسم دیگر که پول هایتان را صرفه ش می کنید.
    چرا پول هایتان را حرام می کنید؟اگر همان پول ها را کتاب "نظافت به از کثافت" بخرید و بخوانید،باورکنید دیگر ما را نمی بینید،ما هم راحت می شویم ان شاالله!وقتی دائما در حال غلت زدن هستید،ظرف هایتان چهار روز در ظرفشویی منتظر است،زباله هایتان یک ماه در کابینت ،یک نگاهی هم نمی اندزید به این ها،بعد از سازمان برای ما حکم انتقالی می آید به مقصد خانه ی شما!ما هم که باید زن و بچه را کول کنیم به صرف جیغ بنفش و فحش!
    حالا ما باید به شما پیف پاف بزنیم یا شما به ما؟ما را از فامیل دور کرده اید،نه عید داریم نه مسافرت نه جشن تولد خانوادگی...آواره شده ایم تازه هرروز باید لنگ کفش هم بخوریم.آهای خانم،اگر خودت را دوست داری،یقینا ما را هم دوست داری،من بلد نیستم تیکه های آبدار بگویم اما : نظافت بد چیزی نی!بروید خجالت بکشید.

    نوشته ی دوست عزیزم ترأنه جأن...بأ شروعی زیبأ که به نظرم میتوأنست خیلی بهتر و طنأز تر تمأم شود دقیقأ در میأنه ی متن مسیر نوشته عوض میشود کأش درمورد أنتهأی متن زیبأیت تصمیم دیگری میگرفتی


    متن شماره 5 - مریم گلی با 16 رای
    با تکون دادنِ ... شاخکهایت .... تو به من خندیدی
    و نمیدانستی من با یک دمپایی ... با چه دلهره..... از فاضلاب خونه .... تا تو اشپزخونه
    رد پای تو رو دنبال کردم ...
    و تو ارام ارام .... تو سینک ظرفشویی .... حالتو می کردی
    پیکرت لرزه بر انداخت به دستان منو ....دمپایی از دست من افتاد به خاک
    پدرم از پی من تند دوید .........سوسک را در سینک دید
    غضب الوده به تو کرد نگاه ....
    من به تو خندیدم ...
    چون که من میدیدم .... تو با چه دلهره از سینک فرار می کردی ...
    دل من گفت وانسا و برو ...چون نمی خواست به خاطر ارد
    نیم جان شدن جسم تو را
    من از انجا رفتم .... ولی
    خش خش گام تو تکرار کنان .... می دهدازارم
    همه اندیشه کنان ... غرق این افکارم
    که خدای عالم ...
    چی می شد خانه ما سوسک نداشت ...
    نوشته ی مریم عزیز در قألب شعر نو زیبأ بود أمأ جدأی أز کمی أشکأل وزنی و زبأن(عأمیأنه و نوشتأری)متأسفأنه أز مأیه ی طنز خیلی کم بهره برده بود که مسلمأ میتوأنست خیلی بهتر بأشد


    متن شماره 6- غزاله با 17 رای نفر سوم
    روز ششم از دهه پنجم هزاره یازدهم دوره سوم
    چند روزیست که طی بی احتیاطی های صورت گرفته توسط چند عضو و دیده شدن در ملا عام مواضع ما شناسایی و مورد هدف قرار گرفته شد.در این مدت بر اثر حملات شیمیایی و فیزیکی دشمن،ما تعداد زیادی از اعضای خانواده بزرگمان را از دست دادیم.
    آخرین گروه مبارزان دوموتوره ما شجاعانه در حین پروازهای رعب افکن سرنگون شدند.گردان زرد ها مستقر در آشپزخانه طی عملیات شناسایی شبانه در برخورد با کابینت مهمات فرمول جدید دشمن،در دم مسموم شده و جان خود را از دست دادند.گروه های مستقر درچاله آسانسور و آمریکایی های ساکن انباری به شدت قلع و قمع شده و به اجساد انها نیز رحم نشد.
    هم اکنون ما دسته کوچک بازماندگان در مقر راه آب مخفی در زیر فرش آشپزخانه جمع شده ایم و امیدی نداریم.لحظاتی پیش نوری تابید.شناسایی شدیم... دارند میآیند..دارند میآیند..
    من کاتب السواسیک مینگارم دشمن بداند تا دنیا باقیست نسل ما همواره باقی ...ȸʘᾥ₳Ӝ҂Ѭ

    نوع نگأه غزأله جأن ستودنی و زیبأ بود و خوأننده بأ توجه به معنأی کلمأت مأیه هأی طنز رأ می یأفت خط أخر متن زیبأیی خأصی دأشت و فقط کمی طنز مأیه بیشتر لأزم بود تأ نوشته کأملأ متمأیز بأشه
    متن شماره 7 - باران با 13 رای
    چشمانش گویی از حدقه زده باشد من را می نگریست.و من هم پوست کلفت تر از آن همان جا روبه رویش ایستاده بودم.چه نبردی بود.شاخک های گیرنده خود را هی آن سو این سو می کرد. و من با نیشخندی که تا بناگوش باز بود به اون خیره شده و گفتم کور خوندی که بتونی منو خام نکنی. نمیزارم فرار کنی. و او سرگشته از این تردید اندگی جلو آمد.
    و من اندگی عقب رفته تا فرار نکند. اما گویی دست مرا خوانده بود. به ناگاه دیدم بالهای چشندش آورش را بر فراز سقف دیوار حمام برده تا بتواند آسوده تر فرار کند. با خود گفتم با ابررررفرضضض این دیگه چه عجوبه ایست بال داره دوباره اندکی عقب رفتم و پیف پافی را که ته مانده ی کمی در ان بود. به سقف حمام نزدیک کرده و پیس پیس کردم.اما او گویا سگ جون از آن چیزی بود که فکر کرده بودم .به طرف من آمد و به بیرون از در حمام پرواز کرد.
    و من هم به دنبال آن.با پیف پافی تمام شده و یه لنگه دمپایی.به ناگاه مادر را دیدم که مرا با تعجب می نگرد. و من هم انگار نه انگار داشتم همان طور بی پروا دنبالش می دویدم که به اتاقم رسیدم که ناگاه چشمانم به خودم افتاد و از دیدن خودم به حیرت مانده بودم و مادر از صدای تقی به سمتم آمد و مرا دید و زد زیر خنده. بعله بنده روم به دیفاررر با موهای کفی و تن نیمه عریان بسیار ضایع با دمپایی و پیف پافی دنبال سوسکی رفته و آخر هم او از این نبرد تن به تن پیروز گشته و من سیاه بخت با همان صورت لوپ لوپی قرمز به سمت حمام رفته و تا چند روز نتوانستم به صورت ماه مادر نگاه کنم.
    خأطره أی خنده دأر أز بأرأن عزیز بأ أوج و فرودی منأسب أنچه در متن به وضوح به چشم می أید تغییر مدأوم زبأن أز محأوره به أدبی أست که متأسفأنه أز أرزش نوشته کأسته أست أمأ نهأیتأ به عنوأن یک متن طنز سوسکی قأبل قبول أست

    متن شماره 8 - صدف امیرخان با 16 رای
    زود باش برقص
    زود باش
    رقص بلد نیستم بابا
    نه باید برقصی پس عروسی پسرت چطور میخوای برقصی؟ مثلا مادرشوهری
    خیلی از سوسک میترسه طوری که اگه یه سوسک یهویی بیاد روش زمین و زمان و فحش میده.حتی ممکنه سکته هم بکنه
    خالمو ارو میگم ،خاله بزرگه
    اون روز داییم یه سوسک و از شاخکاش گرفته بود سمت خالمو مدام بهش می گفت باید برقصی
    خاله ام از ترس اینکه سوسک و نندازه روش عجب رقصی می کرد.تا حالا رقص خالمو ندیده بودم.
    اون روز کلی خندیدیم.بعد ار رقص خالم به این نتیجه رسیدم سوسک درسته ترسناکه اما هم میتونه باعث شادی بشه هم باعث شکوفا شدن استعداد.
    راستی اگه خاله نمی رقصید دایم واقعا سوسک و می انداخت روش؟؟؟؟

    بله و در نهأیت نوشته ی زیبأ ی صدف عزیز
    بیأن یک خأطره ی طنز به زبأنی زیبأ که حضور جملأت کوتأه در أون به زیبأییش أفزوده بود
    خأطره طنز بود و حتی سوأل پأیأنی هم خیلی ذهن مخأطب رو درگیر نکرد!!و شأید أگر أین جمله نبود مأیه ی طنز نوشته بیشتر نمود دأشت


    بأز هم همگی جسأرت من رو جهت نقد نوشته هأ ببخشید
     
    8 کاربر زیر از دوست گرامی مامان عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    *ماریا* (09-04-93),*محبوب* (09-04-93),*صدف امیر خان* (09-04-93),taraneh (10-04-93),مریم گلی (10-04-93),نغمه (09-04-93),همتا (10-04-93),غزاله (10-04-93)
    آشپزانه رو به خاطر همه اعضا ی مهربونش دوست دارم🌹🌹🌹

  3. Top | #3


    عنوان کاربر
    مدیر سابق
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    علايق
    مطالعه؛ موزيك؛ فيلم؛ ورزش؛ مد
    موقعیت
    تهران
    نوشته ها
    3,025
    مدالها
    محبوبيت
    4547
    تشکر کرده
    8,652
    تشکر شده :18,858 بار در 2,971 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 10
    ممنون محبوبه عزیزم که مثل همیشه سروقت و پر انرژی خواهش من رو انجام دادی.
    نقدهای موشکافانه ای انجام دادی. بی نهایت ممنون
    منتظر نقد بقیه دوستان خصوصا نفرات برتر (ماریا جون و غزاله جون)هستیم.
     
    5 کاربر زیر از دوست گرامی نغمه عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    *ماریا* (09-04-93),taraneh (10-04-93),مامان (10-04-93),مریم گلی (10-04-93),همتا (10-04-93)




    Parle si tu as des mots plus forts que le silence, ou garde le silence
    Euripide



    صحبت کن اگرسخنانت قوی تراز سکوت است در غیر اینصورت سکوت کن .
    اوری پید




  4. Top | #4


    عنوان کاربر
    کاربر نيمه حرفه اي
    تاریخ عضویت
    مرد 1392
    علايق
    همسر و فرزندان -ادبیات
    موقعیت
    تهران
    نوشته ها
    1,235
    مدالها
    محبوبيت
    2371
    تشکر کرده
    4,826
    تشکر شده :6,773 بار در 1,121 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 81
    دوستان عزیز اول از همه ی شما که تو مسابقه شرکت کردید ممنونم ....
    از من خواستن متن های زیبای شما رو نقد کنم ولی متاسفانه چیز زیادی از نقد و نقادی نمیدونم.
    فقط میتونم از حسم نسبت به نوشته ها براتون بگم.


    متن شماره 2 یه طنز موقعیت از نبردی نا عادلانه بین سوسک و آدمهاست

    متن شماره 3 طنز زیبایی که در قالب شعر خواننده رو غافلگیر میکنه و از خواندنش لذت بردم.

    متن شماره4 شکواییه ای از زبان سوسک که خیلی عالی و با قدرت شروع شد ولی تا انتها با قدرت پیش نرفت

    متن شماره5 در قالب شعر نو آهنگ یکی از شعرهای سهراب رو تداعی میکنه طنز کمی داشت اما شیوه جالبی داشت

    متن شماره6 این نوشته هم درست مثل متن شماره 4 از زبان یه سوسک تعریف میشد و ایده جالبی داشت

    متن شماره7خاطره ای که شاید برای بعضی از شما هم اتفاق افتاده باشه خوندن این متن شما رو به گذشته میبرد و ناخوداگاه لبخند رو به لبها هدیه میدهد

    متن شماره 8 طنز جالبی بود از ترس همگانی تقریبا همه خانم ها(البته اسنثنا همه جا هست)از سوسک و عکس العمل های متفاوت اونها

    ببخشید اگر نتونستم حق مطلب و ادا کنم
    چلو گوشت
     
    7 کاربر زیر از دوست گرامی *ماریا* عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    *محبوب* (01-05-93),*صدف امیر خان* (09-04-93),مامان (10-04-93),مریم گلی (10-04-93),نغمه (09-04-93),همتا (10-04-93),غزاله (10-04-93)
    گاهی سکوت یعنی کلی حرف.....که حال زدنش رو نداری....!!!

  5. Top | #5


    عنوان کاربر
    مدیر سابق
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    علايق
    مطالعه؛ موزيك؛ فيلم؛ ورزش؛ مد
    موقعیت
    تهران
    نوشته ها
    3,025
    مدالها
    محبوبيت
    4547
    تشکر کرده
    8,652
    تشکر شده :18,858 بار در 2,971 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 10
    ممنون از ماریای عزیزم که حسش رو به خوبی در خصوص متن های شرکت کننده طرح کرد.
    غزاله جون نوبت تو هست که ببینیم نظرت در خصوص دیگر رقبات در این مسابقه چی هست.
     
    4 کاربر زیر از دوست گرامی نغمه عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    *ماریا* (09-04-93),*محبوب* (01-05-93),مامان (10-04-93),مریم گلی (10-04-93)




    Parle si tu as des mots plus forts que le silence, ou garde le silence
    Euripide



    صحبت کن اگرسخنانت قوی تراز سکوت است در غیر اینصورت سکوت کن .
    اوری پید




  6. Top | #6


    عنوان کاربر
    مدیر سابق
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    نوشته ها
    3,554
    مدالها
    محبوبيت
    4450
    تشکر کرده
    22,171
    تشکر شده :22,202 بار در 3,455 پست
    برو به وبلاگ شخصی این کاربر نوشته ها: 21
    خب اول بگم من نقد بلد نیستم و صرفا نظرمو میگم.ممنون از نغمه.
    .منکه متخصص نیستم.شاید از نظر ادبی متنی که من خیلی خوشم نیومده و انتقاد کردم خیلی بهتر از نوشته خود من باشه.


    متن شماره 1 نفر اول
    دلت میخواد برات بگم از سوسکای محلمون
    از اون طلایی هایی که پر میزنن تو آسمون....
    چند سال پیشا تو هر خونه...رودیوارا، تو کابینت، آشپزخونه، دستشویی ها......
    سوسک، برو بیایی داشت.
    دیدن جارو توی دست خانما، با جیغ های بنفششون...فیلم نبود.مستندی تاریخی بود.
    سوسکای زرد و طلایی ، با پاهای کنگره ای تو سایزای کوچیک و بزرگ، مهمان ناخوانده بودن.، یه هم خونه دائمی ، برای هر خونه بودن.
    باور داری اگه بگم !تو سطح شهر کرور کرور ولو بودن !!!
    تابستونا موقع خواب، رختخوابا باند فرودگاه میشد...چه ترسی داشت ، رو لباست سوسکه پرش وا نمیشد.
    به دامنت میچسبید و با شاخکهاش بازی میکرد،با دست اون و پس میزدی، نفهم ، یهو قاطی میکرد.
    خلاصه که تو اون روزا، این کابوس انتها نداشت. حتی تو حمام زیر دوش،چشم ازت بر نمیداشت........

    میخوام بپرسم یه سوال!!!!!!!!!
    میدونی ردپای سوسک، چرا کم رنگ شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    امروزه حتی مورچه ام کنترل جمعیت و بلد شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!


    خب این متن مورد علاقه ام بود.شروع خوب و پیش درآمد.کمی اوج و پایان جذاب .اشاره هایی که توی متن های طنز به وقایع اجتماعی و مهم روز میشه از نکات مهمه.
    در ضمن خوب توی قالب شعر قرار گرفته.



    متن شماره 2 - همتا با 9 رای
    آخ سوسك
    واي سوسك
    داره از لابه لاي درز ديوار با همون شاخكاي بلندش بهم زل مي زنه . منم كه تمام پاچه ي شلوارم و دادم بالا ... البته شلوار خسيم ( اشتباه نكنيد خيس عرق از بس كه دنبالش دويدم ) يه لحظه بر مي گردم ولي اون نگاه نافذش رو ازم دور نمي كنه دمپايي رو گرفتم دستم اما يه متر و نيم باهاش فاصله دارم آره دقيقا يه متر و نيم اما نمي دونم چرا دارم اون صورت رعب آميزش رو به وضوح مي بينم .
    آماده شليكم كه هر موقع رد شد تيرم و رها كنم . البته اينجا دمپايي نقش اسلحه فوق پيشرفته رو واسه اون چيز نمي دونم بهش چي بگم بگم بچه زرنگ زبل بلا مرض درد بي درمون رو بازي ميكنه .
    تيك تاك ساعت بيشتر عصبي ام مي كنه مي خوام ببينم چقد علاف اين سوسك شدم مي بينم خيلي گذشته به نظرم عقربه هاي ساعت همون شاخكاي سوسكس كه داره تكون مي خوره . دوباره به سوسك نگاه مي كنم به موقعيت دفاعي قبلي برمي گردم . بيشتر كه دقيق مي شم متوجه ارتعاشاتي تو بدن سوسك مي شم .. خدايا يعني اون از من ترسيده اما نه انگار داره دهنش و تكون ميده . تو ذهنم صداي قاه قاه خندش مي پيچه. نمي دونم اونم داره به چيزي كه من فك مي كنم فكر مي كنه كه امروزم نتونستي منو بگيري.

    به نظرم این متن کمی دچار زیاده گویی شده.اگه جملات مختصر و کوتاه بودن بهتر میبود.ضمن اینکه بیشتر جملات حالت خبری و توصیفی دارند و در کلیت متن هم طنز اونچنانی نداره.



    متن شماره 3 - مامان (محبوبه) با 31 رای نفر دوم
    از در درآمدی و من از خود به در شدم
    گویی کزین اتاق به جهانی دگر شدم
    چشمم به راه تا که ببینم یه لنگه کفش
    باز آمدی و رفتی و من بی خبرشدم
    من همچو مور بُدم در بر تو سوسک
    آری تو چیستی که ز جا من به در شدم!
    دستم نداد قوت رفتن ازین اتاق
    چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
    تا رفتنش ببینم و مردنش بشنوم
    از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
    من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
    کاول نظر به دیدن او خون جگر شدم
    من را خود التفات نبودی به صید تو
    از این جهت دوان به سوی یار نر شدم!
    گویند روی سرخ تو خانم ؛ که زرد کرد؟
    یک رد پای سوسک دیدم و از جا به در شدم

    باز هم قالب شعر امضای مامان محبوب پاش مشخصه.
    .ولی نوآوری هاش نسبت به متن اول کمتره.از اون تیکه یار نر خیلی خوشم اومد.


    متن شماره 4 - ترانه با 12 رای
    اصلا شما خجالت نمی کشید که درمورد ما طنز می نویسید؟مگر ما با شما شوخی داریم؟حالا چون ما نماینده ای نداریم از حقمان دفاع کند،این رفتار شما درست است؟شما باید درباره ی ما سوگ نامه بنویسید!سیاه سیاه!پر از پیف پاف و لنگ کفش و قلم و هزار اسم دیگر که پول هایتان را صرفه ش می کنید.
    چرا پول هایتان را حرام می کنید؟اگر همان پول ها را کتاب "نظافت به از کثافت" بخرید و بخوانید،باورکنید دیگر ما را نمی بینید،ما هم راحت می شویم ان شاالله!وقتی دائما در حال غلت زدن هستید،ظرف هایتان چهار روز در ظرفشویی منتظر است،زباله هایتان یک ماه در کابینت ،یک نگاهی هم نمی اندزید به این ها،بعد از سازمان برای ما حکم انتقالی می آید به مقصد خانه ی شما!ما هم که باید زن و بچه را کول کنیم به صرف جیغ بنفش و فحش!
    حالا ما باید به شما پیف پاف بزنیم یا شما به ما؟ما را از فامیل دور کرده اید،نه عید داریم نه مسافرت نه جشن تولد خانوادگی...آواره شده ایم تازه هرروز باید لنگ کفش هم بخوریم.آهای خانم،اگر خودت را دوست داری،یقینا ما را هم دوست داری،من بلد نیستم تیکه های آبدار بگویم اما : نظافت بد چیزی نی!بروید خجالت بکشید.


    نگاه طنزانه و کنایه امیز به شلختگی بعضی خانم ها.زاویه دید از طرف سوسک.جملات بار طنز دارند مثل این:از سازمان برای ما حکم انتقالی می آید به مقصد خانه ی شما!ما هم که باید زن و بچه را کول کنیم به صرف جیغ بنفش و فحش!
    اما در ادامه خوب تموم نشده و ضربه نهایی رو نزده.بار نصیحت گرانه و شعاری داره:آهای خانم،اگر خودت را دوست داری،یقینا ما را هم دوست داری،من بلد نیستم تیکه های آبدار بگویم اما : نظافت بد چیزی نی!بروید خجالت بکشید.
    کمی منو یاد تیزر های آموزش بهداشت تلویزیون میندازه.
    جملاتی که حالت های سوسک رو توصیف کرده خوب از اب دراومده.





    متن شماره 5 -مریم گلی با 16 رای
    با تکون دادنِ ... شاخکهایت .... تو به من خندیدی
    و نمیدانستی من با یک دمپایی ... با چه دلهره..... از فاضلاب خونه .... تا تو اشپزخونه
    رد پای تو رو دنبال کردم ...
    و تو ارام ارام .... تو سینک ظرفشویی .... حالتو می کردی
    پیکرت لرزه بر انداخت به دستان منو ....دمپایی از دست من افتاد به خاک
    پدرم از پی من تند دوید .........سوسک را در سینک دید
    غضب الوده به تو کرد نگاه ....
    من به تو خندیدم ...
    چون که من میدیدم .... تو با چه دلهره از سینک فرار می کردی ...
    دل من گفت وانسا و برو ...چون نمی خواست به خاطر ارد
    نیم جان شدن جسم تو را
    من از انجا رفتم .... ولی
    خش خش گام تو تکرار کنان .... می دهدازارم
    همه اندیشه کنان ... غرق این افکارم
    که خدای عالم ...
    چی می شد خانه ما سوسک نداشت ...


    از "تو به من خندیدی" رسیده با "من به تو خندیدم" .جالب بود.شعر اصلی رو بعضی جاها بدون تغییر خاصی تکرار کرده.در صورتیکه میشد ازش استفاده کرد.جمله اخر هم که ضربه کار باید باشه خوب بود.نه آنچنان قوی و نه بی خاصیت:
    همه اندیشه کنان ... غرق این افکارم
    که خدای عالم ...
    چی می شد خانه ما سوسک نداشت .

    در بعضی جاها لحن محاوره ای شده و بعضی جاها کتابیه.از این نظر بهتر بود یکدست میشد.


    غزاله با 17 رای

    روز ششم از دهه پنجم هزاره یازدهم دوره سوم
    چند روزیست که طی بی احتیاطی های صورت گرفته توسط چند عضو و دیده شدن در ملا عام مواضع ما شناسایی و مورد هدف قرار گرفته شد.در این مدت بر اثر حملات شیمیایی و فیزیکی دشمن،ما تعداد زیادی از اعضای خانواده بزرگمان را از دست دادیم.
    آخرین گروه مبارزان دوموتوره ما شجاعانه در حین پروازهای رعب افکن سرنگون شدند.گردان زرد ها مستقر در آشپزخانه طی عملیات شناسایی شبانه در برخورد با کابینت مهمات فرمول جدید دشمن،در دم مسموم شده و جان خود را از دست دادند.گروه های مستقر درچاله آسانسور و آمریکایی های ساکن انباری به شدت قلع و قمع شده و به اجساد انها نیز رحم نشد.
    هم اکنون ما دسته کوچک بازماندگان در مقر راه آب مخفی در زیر فرش آشپزخانه جمع شده ایم و امیدی نداریم.لحظاتی پیش نوری تابید.شناسایی شدیم... دارند میآیند..دارند میآیند..
    من کاتب السواسیک مینگارم دشمن بداند تا دنیا باقیست نسل ما همواره باقی ...ȸʘᾥ₳Ӝ҂Ѭ


    شخص شخیص خودم!
    اعتراف میکنم که قبل از نوشتن صحنه ای از فیلم ارباب حلقه ها اومد تو ذهنم.اونجا که یاران حلقه وارد غار میشن و میبینن اورک ها معدنچی ها رو قتل عام کردم و از روی دفتر تاریخ نگاری که دست اسکلت بود به اون پی میبرن.طفلک تا لحضات اخر در حال نوشتن بوده.




    متن شماره باران با 13 رای
    چشمانش گویی از حدقه زده باشد من را می نگریست.و من هم پوست کلفت تر از آن همان جا روبه رویش ایستاده بودم.چه نبردی بود.شاخک های گیرنده خود را هی آن سو این سو می کرد. و من با نیشخندی که تا بناگوش باز بود به اون خیره شده و گفتم کور خوندی که بتونی منو خام نکنی. نمیزارم فرار کنی. و او سرگشته از این تردید اندگی جلو آمد.
    و من اندگی عقب رفته تا فرار نکند. اما گویی دست مرا خوانده بود. به ناگاه دیدم بالهای چشندش آورش را بر فراز سقف دیوار حمام برده تا بتواند آسوده تر فرار کند. با خود گفتم با ابررررفرضضض این دیگه چه عجوبه ایست بال داره دوباره اندکی عقب رفتم و پیف پافی را که ته مانده ی کمی در ان بود. به سقف حمام نزدیک کرده و پیس پیس کردم.اما او گویا سگ جون از آن چیزی بود که فکر کرده بودم .به طرف من آمد و به بیرون از در حمام پرواز کرد.
    و من هم به دنبال آن.با پیف پافی تمام شده و یه لنگه دمپایی.به ناگاه مادر را دیدم که مرا با تعجب می نگرد. و من هم انگار نه انگار داشتم همان طور بی پروا دنبالش می دویدم که به اتاقم رسیدم که ناگاه چشمانم به خودم افتاد و از دیدن خودم به حیرت مانده بودم و مادر از صدای تقی به سمتم آمد و مرا دید و زد زیر خنده. بعله بنده روم به دیفاررر با موهای کفی و تن نیمه عریان بسیار ضایع با دمپایی و پیف پافی دنبال سوسکی رفته و آخر هم او از این نبرد تن به تن پیروز گشته و من سیاه بخت با همان صورت لوپ لوپی قرمز به سمت حمام رفته و تا چند روز نتوانستم به صورت ماه مادر نگاه کنم.


    مشابه مورد متن شماره 2.بیشتر توصیفی و خبری.ضمن اینکه عبارت "صورت ماه مادر" در آخر همه بار طنری رو که میتونست داشته باشه رو از متن میگیره.
    یه جور طنز موقعیت که اگه تبدیل به فیلم بشه جالبتره ولی در نوشتار نه.



    متن شماره 8 - صدف امیرخان با 16 رای]
    زود باش برقص
    زود باش
    رقص بلد نیستم بابا
    نه باید برقصی پس عروسی پسرت چطور میخوای برقصی؟ مثلا مادرشوهری
    خیلی از سوسک میترسه طوری که اگه یه سوسک یهویی بیاد روش زمین و زمان و فحش میده.حتی ممکنه سکته هم بکنه
    خالمو ارو میگم ،خاله بزرگه
    اون روز داییم یه سوسک و از شاخکاش گرفته بود سمت خالمو مدام بهش می گفت باید برقصی
    خاله ام از ترس اینکه سوسک و نندازه روش عجب رقصی می کرد.تا حالا رقص خالمو ندیده بودم.
    اون روز کلی خندیدیم.بعد ار رقص خالم به این نتیجه رسیدم سوسک درسته ترسناکه اما هم میتونه باعث شادی بشه هم باعث شکوفا شدن استعداد.
    راستی اگه خاله نمی رقصید دایم واقعا سوسک و می انداخت روش؟؟؟؟

    باز هم طنز موقعیت و خاطره ولی فرقش اینه که در نوشتار هم خوب بوده و برای خواننده تداعی صحنه ها رو میکنه و لبخند به لب میاره.رقصاندن خاله ای که تا حالا کسی رقصشو ندیده و احتمالا کمی پا به سن هم هست و جمله اخر که خوب بود و خواننده رو توی این سوال شریک میکنه که اگه خاله نمیرقصید واقعا چی میشد .حتی بعد از پایان خواندن متن هم تا لحضاتی ذهن خواننده درگیر تجسم موقعیت و رقص لرزون لرزون خاله میشه.


    بچه ها میبخشید خب.از من همینقدر منتقد در میاد.
    ای کاش اون داور ویژه مون بود و نظرشو میگفت .
    امیدوارم هیشکی به دل نگرفته باشه.مهم اصل شرکت کردن و رونق دادن به مسابقه بود وگرنه من خودم هم ادعایی ندارم.ولی علاقه به نوشتن چرا.
     
    6 کاربر زیر از دوست گرامی غزاله عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    *مهناز* (11-04-93),*ماریا* (10-04-93),*محبوب* (01-05-93),مامان (10-04-93),مریم گلی (11-04-93),همتا (10-04-93)

  7. Top | #7


    عنوان کاربر
    کاربر خودموني
    تاریخ عضویت
    اسف 1391
    نوشته ها
    222
    محبوبيت
    151
    تشکر کرده
    259
    تشکر شده :619 بار در 190 پست
    من كسي نيستم كه بخوام راجب متن دوستان نظر بدم اما راجب نقدهايي كه به متنم وارد شد بايد بگم شايد رگه هاي طنز نداشت اما سعي كردن به شيوه ميني مال بنويستم داستان خيلي خيلي كوتاه كه موقعيت خلق كردم يه موقعيت نبرد تن به تن

    دوستان كه شعر نوشتن خيلي جالب بود

    توصيفي و خبري ديگه چيه ؟
     
    4 کاربر زیر از دوست گرامی همتا عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند:
    *ماریا* (10-04-93),*محبوب* (01-05-93),مامان (10-04-93),نغمه (14-04-93)
    :(166):

موضوعات مشابه

  1. از بين بردن سوسك و حشرات
    توسط هدیه در انجمن نکات ریز خانه داری
    پاسخ: 21
    آخرين نوشته: 01-07-94, 01:24

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Email:info@ashpazaneh.com
آشپزانه تجمیع هنر است به سبکی جدید. آشپزی در آشپزانه، بهانه ای می شود تا طعم مهر دستهایت در ترکیب بدیع رنگهای زیبای خوراکیها در آنچه که به رسم زندگی بر سفره عزیزانت می گذاری، جلوه ای دیگر ببخشد هنر بودنت را. در آشپزانه فقط هنر آشپزی در تهیه غذاهای سنتی و مدرن، انواع نوشیدنی ها و دسرها و تزیین روحنواز را نمی آموزی بلکه می توانی در فضای عطرآگین صمیمیتش، نفسی تازه بکشی و هر آنچه بر دل نازنینت باری شده، فرو بگذاری.
آشپزانه در یک کلام، آشپزی عاشقانه است در قالب بزرگ زندگی با پس زمینه ای از عطوفت. حق عضویت تو، تنها لبخند پر از اشتیاقی است که پس از خواندن مبحث مورد علاقه ات بر لبهای مهربانت می نشیند و آشپزانه ای ها را غرق در غرور و افتخار می کند.
اخطار: ورودت با خودت هست اما خروجت بی گمان، مدتها زمان می برد زیرا هر آنچه که بخواهی برایت فراهم شده و تضمینی نیست که بتوانی تنهایمان بگذاری. مقدمت شکوفه باران
تحلیل گر